چوب‌به‌دست‌های ورزيل (بخش چهارم)

 

3

 

 

[آفتاب تازه درآمده، درِ مسجد باز است. نعمت جلو در مسجد روی سکو نشسته و سرش را روی دو زانو گذاشته. سر محرم از سوراخ وسط ديوار بيرون می‌آيد و نگاه می‌کند و آهسته خود را بيرون می‌کشد و می‌آيد وسط کوچه، چهاردست‌وپا می‌خزد جلو. جلوی سکو چمباتمه می‌زند و به تماشای نعمت می‌نشيند.]

 

محرم

 

آها، مش‌نعمت... آهای باتوام!

 

نعمت

 

[سرش را از روی زانو بلند می‌کند.] چيه؟

 

محرم

 

حالت خوبه؟ [می‌خندد. نعمت کج‌کج نگاهش می‌کند و دوباره سرش را می‌گذارد روی زانو.] ميگم‌ها... ديروز بی‌خودی اون‌همه حرص و جوش می‌خوردی؟

 

نعمت

 

چی ‌می‌خوای؟

 

محرم

 

هيچ چی... ميگم بالاخره گرازا کار خودشونو کردن. آره؟ اين‌ که غصه نداره، آسيا به نوبت.

 

نعمت

 

خب؟

 

محرم

 

ميگم تو ديگه تنها نيستی... يعنی منم تنها نيستم... بد نشد. [می‌خندد.] خب، بيا بريم اون‌جا. [خرابه را نشان می‌دهد.]

 

نعمت

 

چرا اون‌جا؟

 

محرم

 

آخه ديگه حساب من و تو از اونای ديگه سواس. [جلو می‌آيد و رو راست می‌کند.] تو ديگه، اين‌طرفی شدی. [می‌خندد.] نميای؟

ادامه نوشته

چوب‌به‌دست‌های ورزيل (بخش سوم)

 

2

 

[هوا تاريک است. مشدغلام فانوس به دست از کوچه‌ی راست جلو می‌آيد و می‌رود روی سکو، فانوس را به ميخ سايه‌بان آويزان می‌کند، چوبش را کنار می‌گذارد و جار می‌زند.]

 

مشدغلام

 

آهای، های‌های ورزيلی‌ها!

 

صداها از دور و نزديک

 

آهای، های!

 

مشدغلام

 

آهای، های ورزيلی‌ها! شب شد، دير شد، های ورزيلی‌ها!

 

[کدخدا فانوس به دست از کوچه‌ی سمت راست جلو وارد می‌شود و مشدغلام چوبش را برمی‌دارد و می‌آيد پايين، می‌نشيند جلو سکو. اسدالله از کوچه‌ی چپ جلو، نعمت از کوچه‌ی چپ عقب، عبدالله و مشدستار از کوچه‌ی راست جلو، مشدجعفر و مشدعلی از کوچه‌ی راست عقب، همه دگنگ به دست می‌آيند توی صحنه، دور هم جمع می‌شوند.]

 

اسدالله

 

خب، راه بيفتيم و زودتر برويم.

 

کدخدا

 

بريم ياالله! [بلند می‌شود.]

ادامه نوشته

چوب‌به‌دست‌های ورزيل (بخش دوم)

 

کدخدا و مشدغلام

 

سلام عليکم، عليکم سلام.

 

کدخدا

 

جماعت کجان اسدالله؟

 

اسدالله

 

دارن ميان. [عبدالله و مشدستار از کوچه‌ی راست جلو، مشدجعفر و مشدعلی از کوچه‌ی راست عقب، نعمت از کوچه‌ی چپ عقب وارد می‌شوند.]

 

جماعت

 

سلام عليکم... سلام عليکم... [همه جلوی سايه‌بان می‌نشينند.]

 

کدخدا

 

خوب فکراتونو کردين؟... ميگين چی‌کار کنيم؟ [همه برمی‌گردند و اسدالله را تماشا می‌کنند.]

 

اسدالله

 

چرا همه‌تون زل زدين به من؟ جواب کدخدا رو بدين.

 

کدخدا

 

می‌دونی اسدالله، تو ماشاءالله‌هزارماشاءالله عقل و کمالاتت از همه‌ی ما بيش‌تره... اينه که...

 

اسدالله

 

اختيار دارين کدخدا... جايی که مش‌عبدالله، مش‌ستار و اونای ديگه هستن، ما چی‌کاره‌ايم؟

 

مشدستار

 

والله من که چی بگم... چيزی سرم نمی‌شه. [می‌خندد.] من، هر چی شما بگين با جون و دل حاضرم.

 

مشدعبدالله

 

به نظر من، اين کار، کار خداس... ببين چه معصيتی کرديم که حالا بايس اين‌جوری کفاره‌شو پس بديم... خدا غضبمون کرده.

 

مشدعلی

 

[چپقش را روشن می‌کند.] عيبش اينه که خيلی دير به صرافت افتاديم... الان چهار سال آزگاره که پای گراز به اين آبادی واشده... اما انگارنه‌انگار، همين‌جور نشستيم و دست‌رودست گذاشتيم...

 

کدخدا

 

آخه اين چند ساله که ضرری نمی‌زدن... کاری نداشتن.

 

مشدستار

 

دو سالش که زمستون بود، دندون‌گيری پيدا نمی‌شد... گرازم که با زمين خالی کاری نداره.

 

کدخدا

 

پارسال هم که بعد محصول اومدن.

 

مشدجعفر

 

واسه من بد نشد... نصف زمينمو مفت و مجانی شخم زدن. [می‌خندد.]

 

ادامه نوشته

چوب‌به‌دست‌های ورزيل (بخش اول)

 

 

 

نويسنده: غلام‌‌حسين ساعدی

 

ميدان‌چه‌ی يک آبادی به نام «ورزيل». روبه‌رو مسجد آبادی است با ايوان و سايه‌بانی که روی دو ستون ايستاده. در مسجد وسط ايوان قرار گرفته، با گل‌ميخ‌های درشت و دو زنجير به صورت دو قوس که از بالای در به طرفين در کوبيده‌اند، برای بستن دخيل و طلب نياز. دو طرف مسجد به دو کوچه می‌رسد. ديوار کوچه‌ی دست راست آباد است و ديوار روبه‌رويی کوچه‌ی چپ ريخته و پشت آن خرابه‌ی بزرگی است. چسبيده به ايوان، سکوی چهارگوش بلندی است برای جارزدن. و هر وقت که جارچی روی سکو می‌رود، سرش از بام مسجد بلندتر می‌ايستد. دو طرف ميدان‌چه دو ساختمان قرينه است و در و پنجره‌ی هر دو بلندتر از سطح زمين. هر ساختمان دو پنجره‌ی کوچک دارد و يک در وسط دو پنجره، دو رديف پله از دو طرف به هر کدام از درها می‌رسد. هر پنجره بالای يک رديف پله است. ساختمان‌ها خالی، درها بسته و گرد و خاک گرفته است. از طرف جلوی صحنه، يعنی از دو طرف ساختمان‌ها، دو کوچه‌ی ديگر به ميدان‌چه می‌رسد و ميدان‌چه به صورت چهارراهی درمی‌آيد.

 

 

1

 

 

[طرف‌های عصر است. مشدی غلام از کوچه‌ی دست راست جلو صحنه پيدا می‌شود و می‌آيد توی ميدان‌چه جلوی سايه‌بان، دور و برش را نگاه می‌کند و می‌رود روی سکو. دست‌ها را دور دهان می‌گيرد.]

 

مشدی غلام

 

آهای، های‌های ورزيلی‌ها! [يک لحظه سکوت. دوباره] آهای، های‌های ورزيلی‌ها!

ادامه نوشته