داستان: پسرآهنی
آقا و خانم اسميت، زن و شوهری شاد و معمولی
خوش و خرم زندگی میکردند.
روزی خبری آقای اسميت را شاد کرد.
خانم اسميت مادر میشود،
و آقای اسميت، پدر
ولی يک جای اين خوشحالی میلنگيد.
بچهشان آدمیزاد نبود،
پسرآهنی بود!
نه گرم بود و نه شيرين
و نه پوست داشت.
پوستش يک لايهی نازک و سرد حلبی بود
و از سرش سيم و لوله آويزان
پسرآهنی مینشست و زُل میزد،
نه زنده بود و نه مرده.
تنها باری که به نظر رسيد جان دارد
وقتی بود که سيم دراز آويزانش
وصل شد به سوراخی در ديوار.
آقای اسميت سر دکتر داد زد:
«چه بلايی سر پسرم آوردی؟
گوشت و پوست نداره،
يه آلياژ آلمينيومیئه!»
دکتر آرام گفت:
«چيزی که میخوام بگم
به نظر خيلی عجيب میآد؛
ولی شما بابای اين بچهی عجيب نيستيد.
متوجه که هستيد، معلوم نيست دختر است يا پسر
ما فکر میکنيم بابای اين بچه
همزن مايکروويو است.»
زندگی خانوادهی اسميت
دعوا بود و ناراحتی.
خانم اسميت از شوهرش متنفر بود،
آقای اسميت از زنش
و هيچ وقت زنش را نبخشيد:
تحقير شدن
آن هم با وسايل آشپزخانه.
و پسرآهنی
رشد کرد و مردی جوان شد.
هر چند، اغلب اوقات
او را با سطل آشغال اشتباه میگرفتند.
مرگ غمانگيز پسر صدفی، نوشتهی تيم برتون، ترجمهی احسان نوروزی




