کتاب: آئورا

معشوق مرد، زنده باد عشق!
مرد جوانی در پی آگهیای که در روزنامه خوانده، پا به خانهای عجيب میگذارد. آنجا پيرزنی از او میخواهد که دستنوشتههای به جا مانده از همسرش را برای انتشار کتاب خاطراتش سروسامان دهد، و شرط پذيرش او اين است که کار را در همان خانه انجام دهد. مرد ابتدا مردد است، تا اينکه «آئورا» را میبيند؛ پس بیدرنگ کار را میپذيرد.
مرد پيش از ورود به خانه «آخرين نگاه را از فراز شانه به صف بلند اتوموبيلهای ماندهدرجا میاندازد، که خرخر میکنند، بوق میزنند و دود مسموم بیتابی خود را میپراکنند. میکوشد تصويری از اين دنيای بیاعتنای خارج برای خود نگه دارد.»*
در حقيقت، در اين لحظه، مرد با خود وداع میکند. اين جهان نيست که قرار است تغيير کند، بلکه اوست؛ پس میکوشد تصويری از جهان بيرون را به عنوان انعکاسی از خويش نگه دارد. هشداری که گويی سگ به او میدهد. سگی که در قالب کوبهی در به او پوزخند میزند.
مرد وارد بازیای میشود که پيرزن برای او ترتيب داده است تا معشوقش را بازآفريند؛ چرا که او عاشقی است که جان جز به آغوش معشوق تسليم نمیکند.
پيرزن خود را پشت نقاب آئورا پنهان میکند. نقابی که رفتهرفته رنگ میبازد و با صورت يکی میشود. مرد طی اين تحول، تجسم معشوق را از دست میدهد؛ در حالی که کماکان سرشار از عشق است. عشقی که اکنون به تمامی در درون اوست، فارق از معشوق. اکنون او میتواند به هر آنچه میبيند عشق بورزد. هر چيزی میتواند تجسم عشق او باشد؛ حتی زنی چروکيده. زنی که عشقی ابدی در خود دارد؛ اما بر خلاف مرد، نيمی از آن در وجود معشوق ازدسترفتهاش مدفون است. همين عشق دوپاره عامل دردی است که او را به طرح اين بازی وامیدارد، که در آن نقش ناظر – عامل را ايفا میکند. ناظری که با حضور خود در مراسم عشقبازی، عشق را از حصار معشوق، از حصار خلوت بهدرمیآورد و آزاد میکند.
* از متن کتاب