کابوس و انحطاط در فيلمهای اروپايی سالهای 1920

نويسنده: آرتور نايت، هاليس الپرت
مترجم: محمدرضا صالحپور
کمی پس از ساختن «خيابان بی شادی»، «پابست» با کمک دو تن از همکاران نزديک «زيگموند فرويد»، دکتر «هانس ساخس» و دکتر «کارل آبراهام» کوشيد تا يک ماجرای واقعی روانکاوی را بر پردهی سينما آورد. استفادهی پابست از يک رشته سمبولهای بصری فوقالعاده گيرا و گويا برای نشاندادن روياها و کابوسهای قهرمان رنجيدهی اين فيلم به راستی استادانه است. اين فيلم که «اسرار روان يک انسان» نام دارد دربارهی يک استاد دانشگاه است که از نظر جنسی سالها دچار ناتوانی بوده اما پس از يک رويا که در آن خواب میبيند که همسرش را با کارد سر میبرد، تعادل روانی خود را از کف میدهد و چند روز بعد در عالم بيداری نيز تقريباً عملاً دست به چنين کاری میزند. وی ناچار برای معالجهی خود از روانکاوی کمک میجويد. بقيهی فيلم شرح معالجهی او از طريق روانکاوی است. و فيلم به منظور نشاندادن توفيف و حسن تأثير روش روانکاوی فرويد، با نمايی از استاد دانشگاه در حالی که فرزند تازه تولد يافتهی خود را در آغوش دارد پايان میگيرد.
زنهای هوسباز و بیخيالی که پابست در فيلمهای خود تصوير میکرد به بهترين صورت در وجود «مارلين ديتريش» در نقش «لولالولا» قهرمان زن فيلم «فرشتهی آبی» تجسم يافت. فرشتهی آبی گرچه به وسيلهی يک آمريکايی (جوزف فن اشترنبرگ) کارگردانی شده بود، اولين فيلم ناطق آلمانی به شمار میآيد و سرگذشت پروفسور ميانسالی است که در دام عشق زن رقاصهی زيبا ولی بدطينتی گرفتار میشود. چرا اين زن هوسانگيز و خواستنی خود را در اختيار اين استاد متين و موقر و محترم میگذارد؟ صرفاً به اين علت که اين عمل برای زن رقاصه در حکم يک تجربهی جنسی تازه است و تنوعی است در برابر عشاق سينهچاک او که معمولاً جوانان هستند و چرا اين زن بعداً با استاد ازدواج میکند؟ ظاهراً به خاطر مقام اجتماعی او؛ اما بعداً که پروفسور به علت اين ازدواج از کارش برکنار میشود، لولالولا بیدرنگ او را به صورت خدمتکار شخصی خود درمیآورد و رابطهی خود را با مردان ديگر از سر میگيرد. اوج تحقيرشدگی پروفسور هنگامی فرامیرسد که گروه لولالولا به شهر زادگاه پروفسور بازمیگردد. پروفسور در حالی که لباس گشاد و مسخرهی دلقکهای سيرک را به تن دارد، به ايفای نقش میپردازد. و در حالی که شعبدهبازی با سر او تخممرغ میشکند، او از خود صدای خروس درمیآورد.
بايد توجه داشت که اگر اين تحقير آشکار جنس مرد تا حدودی يادآورد «تدابارا» در فيلم «سرگذشت يک ابله» و نقش او به عنوان يک زن مردخوار است، بين اين دو فيلم از يک نظر فرق ظريف وليکن بااهميتی وجود دارد؛ زنان مردخواری که تدابارا ايفاگر نقش آنان بود به طور فعالی از زيبايی و شهوتانگيزی خود در به دام انداختن مردان و سپس نابودکردنشان استفاده میکردند و حال آنکه برای لولالولا اصلاً مهم نبود که او را دوست داشته باشند. همانگونه که ديتريش در فرشتهی آبی ضمن عرضه داشتن ساقهای دلفريب خود میخواند:
مردان دور و بر من حلقه میزنند
همچون شبپرهها بر گرد شمع
و اگر بالهايشان بسوزد
من میدانم که تقصير من نيست
در فرشتهی آبی خود ديتريش از برهنهکردن ساقها و يا نشاندادن بازوان و شانهی لخت خود فراتر نمیرود. ميل و هوس در خود مردان است، و وقتی هوس مردی برای ديتريش ديگر هيجانانگيز نباشد وقت آن است که او به سراغ مرد تازهای برود.
در دههی 1920 فيلم سازی در آلمان کار پررونقی بود. چونکه صنعت سينمای آلمان از همان نخستين سالهای جنگ جهانی اول از حمايت و کمک مالی دولت آلمان برخوردار میگرديد. اما در ساير نقاط اروپا، حال و روز فيلمسازان و فيلمسازی تعريف چندانی نداشت. دشواریها و خسارات ناشی از جنگ جهانی اول عملاً سبب شد که در بسياری از کشورهای اروپا فيلمسازی تقريباً به حالت تعطيل درآيد. ظهور فاشيسم در ايتاليا در سينمای آن کشور تأثيری اخلاقگرايانه داشت و فيلمسازان تنها در زير نقاب حوادث تاريخی گذشته، اجازه و فرصت میيافتند که صحنههای عشرت و برهنگی را به تماشاگر عرضه کنند. مانند سری فيلمهای مردمپسند «ماسيست» و نيز فيلم عظيم و پرخرج «کجا میروی؟» که در 1924 به صورت محصول مشترک ايتاليا و آلمان ساخته شد. اما در فرانسه، با وجود فقر مالی صنايع فيلمسازی، به علت وجود يک عامل جديد، وضع با کشورهای ديگر فرق داشت.
هنرشناسان و هنرمندان جوان فرانسوی، يعنی شاعران، نقاشان، نويسندگان، ناگهان سينما را کشف کردند. در طی سالهای جنگ اين هنرمندان جوان و پيشتاز، با رهبری منتقدی به نام «لوئی دلوک»، ضمن نوشتن مقالات و نقدهای متعددی علاقه و شوق خود را نسبت به هنر جديد و نوپای سينما اعلام داشته بودند. اکنون که جنگ پايان يافته بود و تهيهکنندگان جديد آماده بودند که به هر جوان مستعد و علاقهمندی امکان فيلمسازی بدهند، ناگهان اين سينمادوستان، فيلمساز شدند و پشت دوربين قرار گرفتند.
سرمشق آنها بيش تر فيلمهای آمريکايی و سوئدی بودند؛ چونکه اين فيلمسازان جوان موضوع های رئاليستیتر اين فيلمها را بر سبک نسبتاً تئاتری سينمای فرانسوی ترجيح میدادند. اما دلوک تأييد می کرد که سينمای فرانسه میبايد کيفيت و روحيهی فرانسوی خود را حفظ کند. گرچه برای دلوک و پيروان او تکنيک بسيار مشهور و جالبتر از محتوای فيلم بود، با اين همه در زمينهی محتوا نيز فيلمهای اين فيلمسازان جوان برای سينمای فرانسه راهگشای افقهای تازه و اميدوارکنندهای بود.
سينمای فرانسه در آخرين سالهای 1920 با فيلمهايی چون «نانا» اثر «ژان رنوار» و «ترزا راکن» اثر «ژاک فدر» شکوفا شد. در هر دو فيلم اتکا و بهرهگيری از يک اثر معتبر ادبی و نيز توجه به فضاسازی دو عامل به شمار میآمدند. نانا شرح زندگانی زنی است که با سنگدلی همهی عشاق خود را به زير سلطهی خويش میکشد. از جمله صحنههای به يادماندنی فيلم، صحنهای است که در آن يک جنتلمن اشرافی و بسيار موقر برای به دست آوردن دل نانا، خود را به پای او میاندازد و و بنا به خواهش نانا همچون يک سگ کوچولو به رقص و التماس میپردازد و با سماجتی تحقيرآميز از نانا میخواهد که با او مهربان باشد. نقش نانا به وسيلهی بازيگر بسيار جذاب و دلفريب، «کاترين هسلنيگ» ايفا میشد.
در ترزا راکن که باز بر اساس رمانی به همين نام نوشتهی «اميل زولا» ساخته شده بود، قهرمان زن فيلم موجودی است که انگيزهی تمامی اعمال او شهوت و شهوترانی است. «ترزا» که با دکاندار بيماری ازدواج کرده، فاسقی میگيرد و با همکاری او شوهر خود را به قتل میرساند. پس از اين کار، هنگامی که ترزا با فاسقش زندگی آرامی را شروع میکنند، مادر افليج شوهر مقتولش تصميم میگيرد که آن دو را به قتل برساند. ترزا راکن به عنوان مطالعهای در باب جنسيت و شهوت ارضانشده و روحيهی آتشين وليکن سنگدل يک زن، فيلم با اهميتی است.
در نيمهی دوم سالهای 1920 سوررئاليسم به طور جدی وارد سينما شد. سوررئاليستها که با نظريههای فرويد و سمبوليسم رويا عميقاً آشنا بودند با علاقهی خاصی به سينما روی آوردند. آنان دريافته بودن که با سينما میتوان رويا را تجسم بخشيد و با استفاده از زبان سمبوليک، آن چه را که گفتنش به طور مستقيم امکانپذير نيست، میتوان به زبان رمز و کنايه بيان داشت.
از نظر هنری مؤفقترين فيلم سوررئاليستی و شايد مؤفقترين فيلم آوانگارد که تا کنون ساخته شده – فيلم سوررئاليستی و کابوسمانند «سگ آندالوسی» اثر مشترک «سالوادور دالی» و «لوئيس بونوئل» است. اين فيلم که کاوشی در اعماق ذهن ناخودآگاه آدمی است، مشحون از تصاوير و صحنههايی است که در عين حال هم بسيار گيرا هستند و هم سخت ترسناک. اين فيلم گرچه به مفهوم قراردای کلمه، داستانی ندارد اما به کنايه خبر از دوگانگی سرشت بشر و جدال نيک و بد در طينت او میدهد و در اين جدال پيروزی نهايی نيز با مرگ است. تنها مرگ است که فاتح میشود.
در سال 1929 فيلم ناطق به بازار آمد و در پايان آن سال بر همه مسلم شد که فيلم ناطق يک پديدهی ماندگار است. ديگر ساختن فيلم ارزان – به کمک يک دوربين فيلمبرداری و چند هزار فرانک – ممکن نبود. حالا برای فيلمساختن حتماً استودیو لازم بود و همهی وسايل پرخرج توليد فيلم ناطق. حتی کوچکترين سالنهای سينما نيز برای نمايش فيلمهای ناطق تغييرات لازم را به وجود آوردند. به بازار فرستادن يک فيلم صامت ديگر چندان عاقلانه يا مقرون به صرفه نبود. در اولين سالهای 1930 تماشاگران که بر اثر کسادی بزرگ اقتصادی سختی و رنج زيادی را تحمل کرده بودند، فيلم های واقعيتگراتری را طلب میکردند. «هنر به خاطر هنر» برای مردمی که شاهد سالهای قحطی و صفهای طويل نان بودند ديگر نمیتوانست چيز مطلوبی باشد. حال تماشاگران تنها سرگرمی میخواستند و فيلمسازان نيز تسليم اين خواست شدند.