گفتوگو: زنده هستم... با دوستداشتن دنيايی که از آن نفرت دارم
سياست و سينما
گفتوگويی ميان «آلبرتو موراويا» و رابرت آلتمن (بخش پايانی)
آلبرتو موراويا: ايدهی ساختن فيلم «نشويل» (Nashville) را چهگونه پيدا کردی؟
رابرت آلتمن: هرگز در زندگيم به شهر «نشويل» نرفته بودم. قصد داشتم فيلم "Gang" را بسازم ولی هيچ تهيهکنندهای حاضر نبود در اين کار شرکت کند. عقيده داشتند که فيلم کسلکننده است. بالاخره به من گفتند در صورتی حاضر به تهيهی فيلم Gang خواهند شد که من فيلم «نشويل» را با «تام جونز» برای آنها بسازم. شروع کردم به ساختن فيلم "Gang" و در اين فاصله خانم «جوآن توگيسبوری»، سناريست فيلم، را به شهر نشويل فرستادم که کمی «ماتريال» برای فيلم جمعآوری کند. او با يک دفتر خاطرات از نشويل مراجعت کرد. دفتر خاطرات حاوی چيزهايی بود که واقعاً در اين شهر اتفاق افتاده بود و در ضمن حاوی چيزهايی هم بود که او تصورش را کرده بود و میتوانست اتفاق بيفتد؛ و علاوع بر اينها شش شخصيت و يک آغاز داستان هم در دفتر او وجود داشت. برای اينکه شهر و محل فيلمبرداری را از نزديک ديده باشم به اتفاق او به نشويل سفر کردم و در آنجا شخصيتهای ديگری به شخصيت های قبلی اضافه کرديم؛ من جمله يک کانديدای سياسی. انتخاب اين شخصيت برای فيلم به اين دليل بود که به نظر من آنها شباهتهای زيادی به بسياری از آوازخوانهای موزيک سبک دارند. در پايان کار نگارش سناريو شانزده شخصيت در سناريو وجود داشت. در اين مرحله از کار به اين نتيجه رسيدم که فيلم بايد با يک سوءقصد به پايان برسد. ولی «پولیپت»، مدير هنری فيلم با اين کار مؤافق نبود و مجبور به استعفا شد. به تدريج که فيلم جلو و به اصطلاح خودبهخود ساخته میشد به دوست نويسندهام، «توماس هال فليپ» مأموريت دادم که پرسوناژ نامزد سياسی را خلق کند. امروز اين شخصيت، «جيمی کارتر» به نظر میرسد ولی در آن زمان کمی شبيه «جرج والاس» بود. بدين ترتيب فيلم نشويل که در اوايل کار مانند يک نوع فيلم مستند شروع به ساختنش کرديم با داستانی که به آن اضافه کرديم، شکل فعلی را پيدا کرد.
آلبرتو موراويا: هر سال در ايتاليا و در شهر «سن رمو» يک فستيوال موزيک سبک برگزار میشود که شباهت زيادی به فستيوال موزيک نشويل دارد. علاوه بر اين در ايتاليا يک حزب دست راستی داريم به نام "MSI" که نامزدهای اين حزب چندان اختلافی با آن شخصيت نامزد سياسی در فيلم نشويل ندارد. ولی اگر امروز يک کارگردان ايتاليايی فيلمی بسازد از رقابت شخصيتهای موزيک سبک در فستيوال سن رمو و نامزدهای سياسی اين حزب دست راستی، نتيجهی کار فيلم عجيب و غريبی به وجود خواهد آمد دربارهی وقاحت موزيک سبک و سياست. ولی تو اين رقابت را بدون آن که حالت تأسفی در آن وجود داشته باشد، بيان کردی و در عين حال توانستهای اين احساس را به وجود بياوری که ايالت متحدهی آمريکا را دوست داری و به آيندهی اين سرزمين اميدوار هستی. تو به بدترين طرز ممکن دربارهی آمريکا صحبت میکنی ولی رویهمرفته اين احساس را میدهی که يک فرد وطنپرست هستی. به ياد آن قسمت از شعر پازولينی میافتم که میگويد: «زنده هستم... با دوستداشتن دنيايی که از آن نفرت دارم». و باز با ديدن فيلم نشويل به ياد «گوگول» افتادم که در رمان «ارواح بیجان» جامعهی روسيه را در زمان خودش نشان میدهد که مجموعهای از هيولاهاست و بعد در پايان کار، کشورش دچار آن سرنوشت اسفناک میشود. به عقيدهی من، اين يک نتيجهی خارقالعاده است و به نظر من تو هم با تأکيد بر جوشوخروش بزرگی که زير اين وقاحت آمريکايی وجود دارد، مؤفق شدهای که به اين نتيجهی خارقالعاده دست يابی.
رابرت آلتمن: بله، در پايان فيلم يکی از آوازخوانها بر اثر اصابت گلولهی تپانچه مجروح میشود و با وجود اغتشاش و درهمريختگی که در نتيجهی اين اتفاق به وجود میآيد، يک آوازهخوان زن ديگر بدون توجه به اين وضعيت، روی صحنه میرود و شروع به خواندن آهنگی میکند که در اشعار آهنگ اين جمله وجود دارد: «هيچ چيز برايم اهميت ندارد». به من گفتند که آدم بسيار بدبينی هستم و در حالی که يک اتفاق تراژيک و ناراحتکننده رخ داده است، دختری در حال آوازخوانی است و هيچ چيزی هم برای او اهميت ندارد. ولی من با اين فصل فيلم می خواستم بگويم «با وجود» اين فاجعه، آنها، يعنی آمريکايیها، کماکان کار خودشان را انجام میدهند و زندگیشان را به جلو میبرند.
آلبرتو موراويا: در دنيا دو کشور وجود دارد که از يکپارچگی کامل برخوردار هستند: اتحاد جماهير شوروی و ايالت متحدهی آمريکا. يکی از اين دو کشور فقط سوسياليست است و ديگری فقط کاپيتاليست. و به علت همين سيستم است که امکان وطنپرست بودن در اين کشور وجود دارد. ولی کشورهای اروپايی ميان راست و چپ به دو قسمت تقسيم شدهاند و وطنپرست بودن در چنين وضعيتی بدون سقوط در يکی از دو جناح، کار مشکلی است. فيلمی مانند نشويل را فقط در آمريکا و شايد در شوروی میتوان ساخت.
رابرت آلتمن: با وجود اين، در آمريکا عدهی بسياری مخالف سيستم حاکم هستند.
آلبرتو موراويا: بله، هيپیها و ساير مخالفين. ولی هيچ کدام آنها برنامهی اجتماعی بهتری پيشنهاد نمیکنند.
رابرت آلتمن: حق با شماست؛ در آمريکا هيچ کس سيستم ديگری جز آن چه که وجود دارد، پيشنهاد نمیکند.
آلبرتو موراويا: همين مسئله باعث میشود که نشويل فيلم وطنپرستی باشد. به هر حال، برای اينکه موضوع صحبتمان را عوض کنيم، میخواهم بپرسم در مورد سينمای فعلی آمريکا چه نظری داريد؟
رابرت آلتمن: بسيار بد است.
آلبرتو موراويا: ولی ما اين روزها سينمای آمريکا را در ايتاليا مورد ستايش قرار میدهيم؛ مخصوصاً وقتی که با سينمای فعلی خودمان مورد مقايسه قرار میگيرد. از کارگردانهای اروپايی چه کسانی را بيشتر ترجيح میدهی؟
رابرت آلتمن: «اينگمار برگمان» را به خاطر حلول در ضمير زندگی. «برتولوچی» و «فلينی» را به خاطر طرز ديدنشان. «بونوئل» را به خاطر فانتزیاش. من خيلی کم به سينما میروم؛ برای اين که دائماً در حال کارکردن هستم. اخيراً از فيلم «آخرين تانگو در پاريس» خوشم آمد.
آلبرتو موراويا: فکر میکنم بهترين قسمت فيلم رابطهی جنسی ميان دو شخصيت فيلم است به هنگام اجارهی آپارتمان. راستی، در مورد سکس در سينما چهگونه فکر میکنی؟
رابرت آلتمن: تصور میکنم، اعمال جنسی کامل و واضحی که در بعضی از فيلمها نشان داده میشود، در زندگی روزمره وجود ندارد. من دوستانی دارم که با يکديگر در يک خانه زندگی میکنيم و محل اقامت، بچهها و احساساتمان را ميان يکديگر تقسيم کردهايم. ولی من و همسرم هرگز کسی را دعوت نکردهيام که وقتی با همديگر عشقبازی میکنيم، ما را تماشا کنند.
آلبرتو موراويا: فکر نمیکنی که سکس دارد به صورت يک نوع زبان درمیآيد و جای کلماتی را میگيرد که قدرت بيانی خود را از دست دادهاند؟ دو بدنی که عشقبازی میکنند، امروز ديگر دو بدن صامت و مکانيکی نيستند و اين امکان جايگزين کلمات میشود و من به همين علت از فيلم آخرين تانگو در پاريس خوشم آمد.
رابرت آلتمن: مسئله در اين است که از نقطهنظر جنسی شبيه حيوانات شدهايم و مانند حيوانات در فصلهای مشخصی برای توليد مثل با يکديگر همخوابه میشويم.
آلبرتو موراويا: بنابراين مايل نيستی که فيلمی دربارهی مسايل جنسی بسازی؟
رابرت آلتمن: تصور نمیکنم که قابليت و قدرت اين کار را داشته باشم؛ زيرا ماجراها و عادات خصوصیام مانع اين کار میشوند.
آلبرتو موراويا: فکر میکنی که فيلمی دربارهی مسائل جنسی بايد جدی باشد يا کميک؟
رابرت آلتمن: کميک.