توضيح: اين فصل در کتاب، بعد از فصل «خاطرات خواهرم» آمده است که به خاطر هماهنگی با ساير بخش‌های اين شماره، آن را اينجا آورديم. خاطرات خواهر بونوئل که در شماره‌ی پيش ناتمام مانده بود را در شماره‌ی آينده تمام می‌کنيم.

 

 

من ساعات لذت بخشی از عمرم را در بارها گذرانده‌ام. بار برای من محل تأمل و تفکر است که به آن نيازی حياتی احساس می‌کنم. اين يک عادت قديمی است که روزبه‌روز استوارتر شده است. همان‌طور که سيمون عابد، بالای برجش زيج می‌نشست و با خدای ناديده‌اش صحبت می‌کرد، من هم ساعات بی شماری در بارها با رؤياهايم خلوت کرده‌ام، گاهی با پيش‌خدمت بار و اغلب با خودم حرف زده‌ام و خويشتن را به جريانی بی‌کران از تصاوير بديع و غافل‌گيرکننده سپرده‌ام. امروز که مثل خود اين قرن پير شده‌ام، به ندرت از خانه بيرون می‌روم. تنها، در اين اتاق کوچک در لحظات مقدس باده‌نوشی، کنار رديف شيشه‌هايم می‌نشينم و به بارهايی می‌انديشم که پيش‌تر دوستشان داشته‌ام.

 

اول بايد بگويم که من بين کافه و بار فرق می‌گذارم؛ مثلاً در پاريس هيچ‌گاه يک بار مناسب پيدا نکردم. در مقابل، اين شهر پر از کافه‌های عالی است. از بلويل تا اوتوی در همه‌ی کافه‌ها می‌توان جايی پيدا کرد و چيزی سفارش داد. اصلاً آيا پاريس بدون کافه‌ها، تراس‌های شگفت‌انگيز و سيگارفروشی‌هايش قابل تصور است؟ بدون اين‌ها درست مثل شهری است که يک انفجار اتمی آن را ويران کرده باشد.

 

بخش بزرگی از فعاليت سوررئاليست‌ها در کافه‌ی سيرانو در ميدان بلانش شکل گرفت. من کافه‌ی سلکت در شانزه‌ليزه را هم دوست داشتم؛ به کافه‌ی کوپُل هم دعوت شده بودم. در همان‌جا بود که برای تدارک اولين نمايش فيلم سگ اندلوسی با مان ری و لويی آراگون قرار داشتم. در اين‌جا از ذکر نام کافه‌های دل‌خواهم می‌گذرم و فقط اضافه می‌کنم که کافه، جای گپ‌زدن، قرار و مدار و گاهی ديدارهای پرسروصدا با خانم‌هاست.

 

بار، برعکس، مکتب تنهايی است.

 

بار بايد قبل از هر چيز آرام، نسبتاً تاريک و خيلی راحت باشد. هيچ نوع موسيقی، حتی آرام‌ترين نوای آن نبايد اصلاً به گوش برسد – درست برعکس امروز که موسيقی به بدترين شکل دنيا را برداشته است. حداکثر ده دوازده تا ميز با مشتريان خاموش و کم‌حرف.

 

از جمله بارهايی که دوست دارم، بار هتل پلازا در مادريد است که در زير‌زمين قرار گرفته – و اين خودش يک مزيت است چون مناظر اطراف مزاحم آدم نيست. مدير هتل با من کاملاً آشناست و مرا بی‌درنگ به سر ميز دل‌خواهم راهنمايی می‌کند. در آن‌جا پشت به ديوار می‌نشينم. بعد از مشروبی سبک می‌توان شام را سفارش داد. سالن نيمه‌تاريک است؛ اما روی ميزها به اندازه‌ی کافی نور افتاده است.

 

در مادريد بار چيکوته را هم خيلی دوست داشتم که برايم انباشته ار خاطرات ارزشمند است. اما آن‌جا بيش‌تر به درد ملاقات‌های دوستانه می‌خورد تا تأملات تنهايی.

 

در هتل پاولار در شمال مادريد که در حياطِ يک صومعه‌ی مجلل به سبک گوتيک قرار گرفته است، هر شب در سالن دراز بار با ستون‌های خارايش می‌نشستم و با لذت گيلاسی می‌زدم. غير از روزهای شوم شنبه و يک‌شنبه که توريست‌ها با بچه‌های شلوغشان به همه جا می‌ريزند، در ساير شب‌ها به کلی تنها بودم؛ در احاطه‌ی کپی‌هايی از تابلوهای زورباران که يکی از نقاش‌های مورد علاقه‌ی من است. گاهی سايه‌ی خاموش گارسن در آن پشت‌ها می‌لغزيد، بی‌آن‌که تأملات می‌آلوده‌ی مرا برآشوبد.

 

می‌توانم بگويم که اين محل را به همان اندازه‌ی بهترين رفقايم دوست می‌داشتم. در دورانی که با ژان کلود کارير روی فيلم‌نامه‌ای کار می‌کرديم، او بعد از کار روزانه سه ربع ساعت مرا در اين بار تنها می‌گذاشت، و درست سر ساعت، صدای قدم‌های او را روی سنگ‌فرش می‌شنيدم که می‌آمد روبه‌رويم می‌نشست و من بايستی قصه‌ای برايش تعريف می‌کردم. اين قراری بود که با هم گذاشته بوديم؛ چون اعتقاد دارم که تخيل، يک قدرت روحی است که می‌توان آن را پرورش داد و تکامل بخشيد؛ درست مثل خاطره. داستانی که من بعد از چهل و پنج دقيقه خيال‌پردازی نقل می‌کردم می‌توانست کوتاه يا بلند باشد و هيچ در بند اين نبودم که با فيلم‌نامه‌ای که روی آن کار می‌کرديم ارتباط داشته باشد. اين قصه می‌توانست خنده‌دار باشد يا سوزناک، خون‌بار باشد يا جادويی؛ مهم فقط نقل يک داستان بود.

 

به تنهايی در ميان تابلوهای بدلی زورباران و ستون‌های خارا که از سنگ گران‌بهای کاستيل بودند، می‌نشستم و به کمک مشروب دل‌خواهم (که به زودی به آن هم خواهيم رسيد) از چنگ زمان رها می‌شدم و خود را به آسانی به دست تصاوير می‌سپردم که به سالن سرازير می‌شدند. گاهی به مسائل خانوادگی يا امور روزانه‌ی ديگر فکر می‌کردم، اما دفعتاً اتفاقی شگفت‌انگيز پيش می‌آمد: اشخاصی گوناگون وارد می‌شدند و از درگيری‌ها و مشکلاتشان برايم می‌گفتند. بعضی وقت‌ها در کنج انزوای خودم به تنهايی می‌خنديدم. گاهی که احساس می‌کردم اين پيشامد غير مترقبه به درد فيلم‌نامه می‌خورد، به عقب برمی‌گشتم و سعی می‌کردم تا حدی به رؤياهايم سر و صورتی بدهم و افکار پريشانم را مهار کنم.

 

در نيويورک از همه بيش‌تر بار هتل پلازا را دوست دارم؛ با اين‌که ميعادگاهی شلوغ است (و زن‌ها حق ورود به آن را ندارند). بدم نمی‌آمد که به دوستاننم بگويم: «هر وقت در نيويورک خواستيد سراغم را بگيريد، سر ظهر به هتل پلازا برويد، اگر در نيويورک باشم، حتما‍ پيدايم می‌کنيد». (و دوستانم بارها به اين توصيه عمل کرده بودند). متأسفانه اين بار فوق‌العاده که مشرفِ بر سنترال پارک است، به رستوران تبديل شده و ديگر برای بار، جايی بيش‌تر از دو ميز باقی نمانده است.

 

از بارهای مکزيکی خوبی که به آن‌ها رفت‌وآمد داشته‌ام، در خود مکزيکو بار ال پارادور را خيلی دوست دارم؛ اما اين‌جا هم مثل بار چيکونه برای قرارهای دوستانه مناسب‌تر است. از قديم در بار هتل سان‌خوزه پوروآ در ايالت ميچواکان احساس آرامش می‌کردم. در طول سی سال فيلم‌نامه‌هايم را در همين بار نوشته‌ام.

 

هتل در کنار يک مزرعه‌ی نيمه‌استوايی قرار دارد و پنجره‌های بار به روی چشم‌اندازی بسيار زيبا باز می‌شدند. البته اين خودش يک عيب است؛ اما خوش‌بختانه درست جلوی پنجره درخت استوايی تناوری با شاخه‌های درهم‌تنيده به اسم سيراندو قرار دارد که شبيه آشيانه‌ای با مارهای عظيم است و بخشی از منظره‌ی سرسبز را می‌پوشاند. من نگاهم را در انشعابات بی‌کران شاخسارها گردش می‌دادم و آن‌ها را مثل رشته‌های درهم‌پيچيده‌ی يک داستان تودرتو دنبال می‌کردم، و گاهی در پيچ‌و‌خم‌های آن به اشکالی شبيه جغد يا زنی برهنه برمی‌خوردم.

 

متأسفانه اين بار بی‌جهت بسته شده است. به خاطر دارم که در سال 1980 با سرژ سيلبرمن و کارير راهروهای هتل را در جست وجوی محلی مناسب برای نشستن گز می‌کرديم. تجربه‌ی دردناکی بود. دوران ويران‌گر ما از هيچ چيز دست برنمی‌دارد؛ حتی از بارها.

 

حالا بايد از مشروب حرف بزنم. از آن‌جا که من می‌توانم در اين زمينه خيلی روده‌درازی کنم – با سيلبرمن گاهی ساعت‌ها در اين زمينه حرف می‌زنيم – پس تلاش می‌کنم که خلاصه بگويم. افرادی که از اين مبحث خوششان نمی‌آيد – متأسفانه چنين افرادی هم وجود دارند – می‌توانند از خواندن اين چند صفحه چشم‌پوشی کنند.

 

شراب برای من مافوق همه‌ی مشروبات است؛ به خصوص شراب قرمز. در فرانسه بهترين و بدترين شراب‌ها را پيدا می‌کنيد. هيچ چيز گندتر از اين «جام‌های قرمز» ميکده‌های پاريس نيست. شراب اسپانيايی بالده‌پنياس هم چيز معرکه‌ای است که آن را خنک و در مشک پوست بز می‌نوشند. شراب سفيدِ يه‌پس هم که ساخت حوالی تولدو است مشروب نابی است. شراب های ايتاليايی هميشه به نظرم تقلبی آمده‌اند.

 

در آمريکا شراب‌های کاليفرنيایی خوبی پيدا می‌شود؛ از قبيل کبرنت و انواع ديگر. به شراب شيليايی يا مکزيکی هم علاقه دارم که جای همه چيز را می‌گيرد.

 

طبيعی است که من در بار هيچ وقت شراب نمی‌خورم؛ چون شراب يک لذت جسمانی صرف است و اصلاً تخيل را تحريک نمی‌کند.

 

در بار برای احضار رؤياها و خلوت‌کردن با آن‌ها جين انگليسی لازم است. مشروب دل‌خواه من مارتينی درای است. از آن‌جا که اين مشروب در اين زندگی‌نامه‌ای که پيش روی شماست نقش مهمی ايفا کرده، ناچارم دو سه صفحه‌ای به آن اختصاص بدهم. احتمالاً مارتينی درای هم مثل همه‌ی کوکتيل‌ها يک اختراع آمريکايی است. اين مشروب اساساً مخلوطی از جين است با چند قطره ورموت – در بهترين حالت نولی پرات. باده‌نوشان خبره که مارتينی درای را خشک و خالی می‌پسندند، مدعی هستند که کافی است پرتو خورشيد از شيشه‌ی نولی پرات عبور کند و به گيلاس جين بتابد. در آمريکا می‌گويند که يک مارتينی درای خوب بايد مثل بارداری مريم عذرا باشد. می‌دانيم که به روايت سن توماس آکويناس بارقه‌ی بارور‌کننده‌ی روح‌القدس از بکارت حضرت مريم عبور کرد: «چون پرتو آفتابی که از شيشه می‌گذرد، بی‌آن‌که آن را بشکند». نولی پرات هم بايد چنين رابطه‌ای با مارتينی درای داشته باشد. اما به نظر من اين حرف‌ها خيلی اغراق‌آميز است.

 

يخی که در گيلاس مشروب می‌اندازيم بايد کاملاً جامد و سفت باشد تا زود آب نشود. هيچ چيز بدتر از مارتينی آبکی نيست.

 

حالا می‌خواهم نسخه‌ی بساط بزم خودم را که حاصل يک عمر تجربه، و راز مؤفقيت من بوده است فاش کنم.

 

يک روز قبل از مهمانی همه‌ی لوازم ضروری را از گيلاس‌ها گرفته تا جين و هم‌زن در يخچال می‌گذارم. دماسنج يخچال بايد بيست درجه زير صفر را نشان بدهد. وقتی که مهمان‌ها آمدند وسايل کارم را بيرون می‌آورم: اول چند قطره نولی پرات و نصف قاشق چای‌خوری انگوستورا روی يخ سفت می‌ريزم؛ خوب هم می‌زنم و بعد آن را دور می‌ريزم و فقط تکه يخ را نگه می‌دارم که روی آن ته مزه‌ی ورموت و انگوستورا نشسته است؛ بعد روی همان، جين می‌ريزم، کمی ديگر هم می‌زنم و به مهمان‌ها تقديم می‌کنم. همين. از اين بهتر چيزی وجود ندارد.

 

در سال‌های 1940 مدير موزه‌ی هنر معاصر در نيويورک به من نسخه‌ی ديگری معرفی کرد که اندکی متفاوت بود؛ يعنی به جای انگوستورا از پرنو استفاده می‌شد. اين بدعت ناجوری بود که خوش‌بختانه زود برافتاد.

 

غير از مارتينی درای که مشروب محبوب من است، هم‌چنين کاشف فروتن کوکتيلی به اسم بونوئلونی هستم. در حقيقت اين چيزی جز سرقت از معجون معروف نگرونی نيست، با اين تفاوت که به جای آن‌که کامپاری را با جين و چينزانو شيرين مخلوط کنم، از کارپانو برمی‌دارم. اين کوکتيل را من شب‌ها پيش از شام می‌خورم. روی ميز شام باز جين حضور دارد که هميشه پيش از دو مشروب ديگر صرف می‌شود و شاهين خيال را به پرواز درمی‌آورد. چرا؟ نمی‌دانم. فقط چنين احساسی دارم.

 

بديهی است که الکلی نيستم. البته در زندگی برايم پيش آمده که از فرط می‌خواری سياه‌مست شده باشم. اما در اساس، باده‌نوشی برای من نوعی آيين ظريف است که مست نمی‌کند. احتمالاً يک کمی شنگول می‌شوم و سرخوشی آرامی احساس می‌کنم که شبيه نوعی مواد مخدر سبک است. به من کمک می‌کند که زندگی و کار کنم. اگر از من بپرسيد که آيا حتی يک روز از زندگی‌ام از مشروب محروب مانده‌ام، خواهم گفت که چنين مصيبتی را به ياد ندارم. هميشه چيزی برای نوشيدن در اختيار داشته‌ام، چون پيشاپيش به فکر آن بوده‌ام.

 

مثلاً در دوران «ممنوعيت» در سال 1930 پنج ماهی در آمريکا بودم . گمان می‌کنم که هيچ وقت در عمرم به اندازه‌ی آن چند ماه مشروب نخورده‌ام. در لس‌آنجلس با يک قاچاق‌فروش دوست شده بودم – هنوز درست او را به خاطر دارم: يک دستش فقط دو تا انگشت داشت – و به من ياد داده بود که چه‌طور جين واقعی را از جين تقلبی تشخيص بدهم. فقط بايد بطری را به طرز خاصی تکان داد؛ جين اصيل حتماً حباب توليد می‌کند.

 

داروخانه‌ها با نسخه‌ی دکتر ويسکی می‌فروختند. در بعضی از کافه‌ها در فنجان قهوه مشروب می‌دادند. در نيويورک يک ميخانه‌ی «بی‌سروصدا» می‌شناختم. بايد به در کوچکی ضربه‌ای معين می‌زديم؛ دريچه‌ای باز می‌شد که بايد سريع وارد می‌شديم. در داخل، يک بار کاملاً معمولی وجود داشت که هر چيزی که ميل داشتيد در دست‌رس بود.

 

«ممنوعيت» واقعاً يکی از چرندترين ايده‌های قرن ما بود. آمريکايی‌ها در اين دوره به طرزی وحشيانه مشروب می‌خوردند. به نظر من اصلاً از همان موقع بود که مشروب‌خواری را ياد گرفتند.

 

من هميشه در برابر مخلوط‌های فرانسوی مثل پيکون – آب‌جو – گرنادين (که مشروب محبوب ايو تانگی بود) و به خصوص ماندارن – آب‌جو – کوراساو ضعف داشته‌ام و با آن‌ها حتی سريع‌تر از مارتينی درای مست می‌شوم. اين مشروب‌های عالی متأسفانه کم‌کم ناپديد می‌شوند. امروزه ما شاهد زوال اسف‌بار مشروب‌های مخلوط هستيم؛ اين هم يکی ديگر از علايم انحطاط اين دوران است.

 

طبيعی است که گاهی هم استکانی ودکا با خاويار يا جامی اکواويت با ماهی دودی می‌زنم. عرق‌های مکزيکی مثل تکيلا و مزکال را دوست دارم؛ اما اين‌ها فقط علی‌البدل هستند. از ويسکی هيچ وقت خوشم نيامده. اين مشروبی است که من از آن هيچ سر درنمی‌آورم.

 

يک بار در صفحه‌ی راهنمايی‌های بهداشتی يکی از مجلات فرانسوی که فکر می‌کنم ماری فرانس بود، خواندم که جين داروی آرام‌بخش فوق العاده مؤثری است که از وحشت پرواز جلوگيری می‌کند. فوراً تصميم گرفتم که اين توصيه را امتحان کنم.

 

از پرواز با هواپيما هميشه ترس داشتم. ترسی دائمی و تسکين‌ناپذير. مثلاً وقتی يکی از خلبان‌ها با قيافه‌ی جدی در راهروی هواپيما از کنارم می‌گذشت، می‌گفتم: «يک خبری شده. ما گم شده‌ايم. از قيافه‌اش پيداست». و اگر آن بيچاره قيافه‌ی خندان و شادی داشت می‌گفتم: «ببين چه خبر شده که دارد به ما قوت قلب می‌دهد». از روزی که تصميم گرفتم توصيه‌ی کذايی را به کار ببندم، انگار معجزه شد و اضطراب‌هايم غيب شدند. از آن به بعد قبل از هر پرواز با خودم يک بطری جين برمی‌داشتم. آن را در روزنامه‌ای می پيچيدم تا خنک بماند. قبل از پرواز هواپيما در سالن انتظار يواشکی چند جرعه بالا می‌انداختم و بلافاصله آرامش پيدا می‌کردم. آماده بودم با لبخند رضايت به پيشواز بدترين تکان‌های هواپيما بروم.

 

اگر بخواهم همه‌ی فوايد مشروب را بيان کنم اين مبحث هرگز به پايان نمی‌رسد. در سال 1978 که در مادريد فيلم موضوع مبهم هوس را کارگردانی می‌کردم، کار ما به خاطر عدم تفاهم مطلق با يکی از خانم‌های هنرپيشه به بن‌بست کامل رسيده بود و سيلبرمن (تهيه‌کننده‌ی فيلم) قصد داشت که کار را متوقف کند؛ يعنی قبول يک شکست همه‌جانبه. ما يک شب – با حالتی درمانده – دو نفری به بار رفتيم و من – البته بعد از دومين جام مارتينی درای – ناگهان اين فکر بکر به ذهنم رسيد که نقش مربوطه را به دو هنرپيشه بدهم، چيزی که در تاريخ سينما سابقه نداشت. سيلبرمن از اين ايده – که من به شوخی گفته بودم – سر شوق آمد و فيلم، نجات پيدا کرد: به نيروی بار.

 

در سال‌های 1940 در نيويورک با خوآن نگرين پسر نخست‌وزير جمهوری اسپانيا و همسرش روسيتا دياز که هنرپيشه بود دوست بودم. يک بار ما با هم تصميم گرفتيم که باری باز کنيم که قيمت‌هايش به طرز سرسام‌آوری گران باشد و اسم آن را «اوکو دو کانُن» بگذاريم: گران‌ترين بار دنيا که فقط گواراترين و اعلاترين مشروب‌های سراسر جهان را عرضه می‌کند.

 

يک جای دنج و راحت و خيلی با سليقه که حداکثر ده تا ميز داشته باشد. در جلوی در بايد يکی از اين ارابه‌های قديمی که در آن‌ها فتيله و باروت سياه تعبيه می‌کردند قرار می‌گرفت تا هر موقع که يکی از مشتری‌های بار، هزار دلار خرج می‌کرد، يک فقره توپ شليک کند.

 

اين طرح اغواکننده که زياد هم دمکراتيک نبود، هيچ وقت به اجرا درنيامد. اميدوارم بالاخره يک نفر آن را عملی کند. تصورش را بکنيد که يک کارمند عادی که در ساختمان بغلی به خواب رفته در ساعت چهار صبح از صدای شليک توپ بيدار می‌شود و به همسرش که کنار او خوابيده می‌گويد: «باز يک هالوی ديگر هزار دلار سلفيد».

 

 

باده‌نوشی بدون سيگار امکان‌ناپذير است. من از شانزده سالگی سيگارکشيدن را شروع کردم و هيچ وقت هم آن را کنار نگذاشتم. راستش را بخواهيدبه ندرت يک روز بيش‌تر از بيست سيگار دود کرده‌ام. همه جور سيگاری هم کشيده‌ام. اوايل سيگارهای توتون سياه اسپانيايی می‌کشيدم؛ اما از حدود بيست سال پيش به سيگارهای فرانسوی عادت کرده‌ام؛ به ژيتان و بيش از آن به سلتيک که از هر سيگاری بيش‌تر قبولش دارم.

 

سيگاری که خوب با مشروب بسازد، به نحوی که توتون شاه و باده ملکه باشد، رفيق شفيق همه‌ی زيروبم‌های زندگی است. يار وفادار لحظات خوب و بد است. ما در تنهايی خود يا در حضور جمع، سيگاری روشن می‌کنيم تا به يک شادی خوشامد بگوييم يا بر يک اندوه سرپوش بگذاريم.

 

سيگار برای حواس ما لذت‌بخش است. حس باصره، لامسه و شامه‌ی ما را ارضا می‌کند: چه لذتی دارد وقتی که ما از ستون مرتب سيگارهای سفيد در زرورق نقره‌ايشان سان می‌بينيم! هرگز حاضر نيستم که با چشمان بسته سيگاری دود کنم. دوست دارم قوطی سيگار را در جيبم لمس کنم،‌ آن را باز کنم، سيگار را وسط دو تا انگشتم فشار بدهم، کاغذ آن را روی لبم حس کنم، مزه‌ی توتون را با زبانم بچشم، آتش آن را ببينم، به آن نزديک شوم و بالاخره گرمايش را در درونم احساس کنم.

 

از دوران دانشجويی‌ام با شخصی به اسم دورون سورو آشنا بودم که  مهندس شد و بعدها به حالت تبعيد در مکزيک زندگی می‌کرد. او در اثر بيماری به اصطلاح سزطان دخانيات فوت کرد. در مکزيکو موقعی که در بيمارستان بستری بود به عيادتش رفتم. به همه جای بدن او لوله وصل کرده بودند و روی صورتش هم يک ماسک اکسيژن بود که دم‌به‌دم آن را برمی‌داشت تا بتواند مخفيانه و سريع پکی به سيگار بزند. تا آخرين ساعت عمرش سيگار دود کرد و به لذتی که او را کشت وفادار ماند.

 

در اين جا از خوانندگان محترم اجازه می‌خواهم که در خاتمه‌ی عرايضم درباره‌ی سيگار و مشروب، که سرچشمه‌ی پيوندهای دوستانه و تخيلات بارور ما هستند، اين توصيه را اضافه کنم: می ننوشيد و سيگار نکشيد، اين چيزها برای سلامتی شما مضرند.

 

ناگفته نماند که سيگار و مشروب لذت هماغوشی را به کمال می‌رسانند. به عنوان يک اصل می‌توان گفت که مشروب قبل و سيگار بعد از آن توصيه شده است. از من نبايد اعترافات جنسی فوق‌العاده‌ای انتظار داشته باشيد. مردان نسل ما،‌ به ويژه اسپانيايی‌ها در برابر زن‌ها کم‌رويی موروثی خاصی داشتند، در عين حال که ميل جنسی آن‌ها شايد از همه‌ی مردهای روی زمين بيش‌تر بود.

 

ميل تسکين‌ناپذير آن‌ها ثمره‌ی طبيعی قرن‌ها سلطه‌ی عقيم کننده‌ی کاتوليسيسم بود. هرگونه رابطه‌ی جنسی در خارج از چارچوب زناشويی – حتی در داخل آن – ممنوع بود و هر نوع تصوير يا کلامی که به نحوی با فعاليت جنسی ارتباط داشت غيرمجاز شمرده می‌شد. اين امور به شهوت ما فوق‌العاده دامن می‌زد، و وقتی اين نياز با زير پا گذاشتن همه‌ی ممنوعيت‌ها ارضا می‌شد، لذت آن صد چندان بود؛ زيرا هميشه شادی پنهان ارتکاب گناه را هم در بر داشت. يک اسپانيايی بی‌شک بيش از يک فرد چينی يا اسکيمو از معاشقه لذت می‌برد.

 

از موارد استثنايی که بگذريم، در جوانی ما معاشقه فقط دو راه داشت: روسپی‌خانه يا ازدواج. در سال 1925 که من اولين بار به فرانسه آمدم به نظرم واقعاً شگفت‌آور و زننده آمد که می‌ديدم زن و مرد در خيابان هم‌ديگر را می‌بوسند يا بدون ازدواج با هم زندگی می کنند – قبول اين امور «منافی عفت» برايم دشوار بود.

 

زمانه از آن سال‌های دور خيلی عوض شده است. در سال‌های اخير نابودی تدريجی و سرانجام نابودی کامل غرايز جنسی‌ام را – حتی در عالم خيال – تجربه کرده‌ام. حالا از وضع فعلی خيلی راضی هستم؛ گويی از شر هيولايی مستبد راحت شده‌ام. اگر روزی ابليس بر من ظاهر شود و پيشنهاد کند که شهوت جنسی‌ام را به من برگرداند، به او جواب می‌دهم: «نه، خيلی متشکرم. همين جوری خوب است؛ اما اگر می‌توانی کبد و ريه‌های مرا قوی کن تا بتوانم بيش‌تر باده بنوشم و سيگار دود کنم».

 

در عين پاک‌دامنی و بی آن‌که به انحرافاتی که پيرمردهای فرتوت را تهديد می‌کنند آلوده شوم، روسپی‌های مادريد، روسپی‌خانه‌های پاريس و «دخترهای» تاکسی‌سوار نيويورک را به خاطر می‌آورم؛ بدون آن‌که ذره‌ای تأسف داشته باشم. غير از چند نمايش لخت و عور که در پاريس تماشا کرده‌ام فکر می‌کنم که در سراسر زندگی فقط يک فيلم پايين تنه‌ای ديده‌ام که عنوان دل‌چسبی هم داشت: خواهر وازلين. داستان راهبه‌ای بود که در باغ صومعه با باغبان معاشقه می‌کرد و باغبان به نوبت خود با يک راهب غلام‌باره رابطه داشت، و بالاخره هر سه با هم رابطه‌ای سه‌جانبه را آغاز می‌کنند.

 

جوراب های سياه و ساق بلند راهبه را هنوز به خاطر دارم که تا بالای زانويش می‌رسيد. ژان موکلر که از همکاران استوديو 28 بود اين فيلم را به من هديه داد؛ اما آن را گم کردم. با رنه شار که مثل من قوی‌هيکل بود قصد داشتيم که به يک سينمای کودکان حمله کنيم، دست و پای آپارتچی را ببنديم و برای بچه‌ها فيلم خواهر وازلين را نمايش بدهيم. واشريعتا، وااخلاقا!

 

حالا می‌خواهم چند کلمه هم از عياشی‌های ناکامم بگويم. شرکت در مجالس فسق و فجور برای ما بی‌نهايت هيجان‌انگيز بود. يک بار در هاليوود چاپلين برای من و دو اسپانيايی ديگر بساط عياشی راه انداخت. سه دختر ماه‌پيکر که اهل پاسادنا بودند به مجلس آمدند؛ اما از بخت بد ما با هم جنگشان گرفت چون هر سه تا می‌خواستند که با چاپلين باشند، و به اين ترتيب راهشان را گرفتند و رفتند...

 

يک بار ديگر من و رفيقم اوگارته در لوس‌انجلس، لياليس را که در فيلم عصر طلايی بازی کرده بود با يکی از دوستانش به خانه کشانديم و بساط عيش را آماده کرديم: گل و شامپانی و همه چيز. يک ناکامی ديگر: خانم ها يک ساعتی ماندند و فلنگ را بستند.

 

در همان سال‌ها يک کارگردان روسی که اسمش را فراموش کرده‌ام برای ديدار رسمی به فرانسه آمد و از من خواست که برايش يک عشرت پاريسی مختصر روبه‌راه کنم. البته اشتباهی به سراغ من آمده بود. موضوع را با آراگون در ميان گذاشتم و او به من گفت: «ببينم رفيق، نکند تو افتاده‌ای به...» در اين جا آراگون با ظريف‌ترين طبع دنيا کلمه‌ای به کار برد که شما آن را حدس می‌زنيد اما من قادر به تکرارش نيستم. از چند سال پيش به نظر من هيچ چيز زشت‌تر از اين نيست که اين عادت بد در ميان نويسندگان ما رايج شده که در نوشته‌ها يا مصاحبه‌هايشان بی‌دريغ و بی هيچ دليلی کلمات رکيک و مستهجن به کار می‌برند. من اين به اصطلاح آزادی‌گرايی را چيزی جز مضحکه کردن آزادی نمی‌دانم و از اين رو از هرزه‌نگاری‌ها و پرده‌دری‌های وقيحانه پرهيز می‌کنم.

 

به هر حال آن روز به آراگون جواب دادم: «نه، به هيچ وجه». سپس او توصيه کرد که زير بار اين نوع بساط ها نروم و دوست روس ما هم ناکام به شوروی برگشت.

 

ترجمه‌ی علی امينی نجفی، نشر هوش و ابتکار