ضيافت عريان: موضعگيرى نقادانه و پايان تمدن
نوشتهی رابين وود
I
اخيراً در پی معنابخشيدن و درک پازولينی هميشه مبهم، بالاخره خودم را مجبور کردهام که با سالو (Salo) رودررو شوم. فيلم را پيش از اينها، سالها پيش در جشنوارهی فيلم لندن ديده بودم؛ اما شرکتم در جشنواره (و خود فيلم) را به کلی به دست فراموشی سپرده بودم. آيا چنين فيلمی بايد به نمايش درآيد؟ از آنجا که من اساساً با سانسور مخالفم بايد پاسخ دهم بله. اما به گمانم اين فيلمی نيست که همه بايد احساس کنند مجبور به تحمل آن هستند. هنوز هم در دنيا آدمهای معصوم وجود دارد و از بين بردن معصوميت اصيل، ثمری ندارد. سالو – که وقتی اولين بار ديدمش از تفکر دربارهی آن، امتناع ورزيدم – اکنون به گمانم فيلمی است بسيار اثرگذار و بسيار خطرناک. اما علت خطرناک بودن آن از قماش علتهای معمول نيست: اينکه فيلمها را باور میکنند، اينکه فيلم شايد مشوق رفتاری باشد که بازمیتاباند. به هيچ وجه! سالو خطرناک است؛ چون ممکن است آدمهای مستعد را به خودکشی ترغيب کند. میتوانم شخصاً اين مورد را گواهی کنم: پس از ديدن فيلم برای بار دوم – آن هم در ويدئو، که میتوانستم کنترل مشخصی بر تجربهی تماشای فيلم داشته باشم – سه روز آزگار را در پريشانی و افسردگی شديد گذراندم. قضيه فقط خود فيلم نبود؛ گرچه هيچ فيلم داستانی ديگری را هم سراغ ندارم که بتواند چنين اثری داشته باشد؛ قضيه روشی بود که فيلم برای بازتاباندن تاريخ انسان معاصر و دنيايی که اکنون در آن زندگی میکنيم، برگزيده بود.
سالو چه میکند که هيچ فيلم داستانی ديگری (تا آنجا که من میدانم) نکرده است؟ برای تأثيری مشابه شايد مجبور باشيم به فيلمهای خبری – اردوگاههای نازیها، هيروشيما – رجوع کنيم که البته تأثير آنها از نظر سطحی بسيار متفاوت است. اينها فيلمهايی هستند که در آنها به واسطهی هنر آگاه و زيبا، از موضوع – دستمايه – فاصله نگرفتهايم. سالو برای نزديک به دو ساعت تمام ما را مجبور به مشارکت در نهايت پليدیهای انسان میکند – دست کم به عنوان ناظر، چرا که – به زعم فيلم – ناظربودن شکلی از همکاری است – فاصلهای که پازولينی چنان دقيق حفظ میکند (هيچ کجای فيلم از ما خواسته نمیشود که با شکنجهگران، به مفهوم معمول و با بار عاطفی کلمه، همذاتپنداری کنيم)، اصلاً از بار اين تجربه نمیکاهد. خونسردی که از ما دعوت میشود با آن منظره را به تماشا بنشينيم، قياس و تقليدی از خونسردی ناظران دوران فيلم است؛ کسانی که ناظر گردانندگان برنامه نيز هستند.
اين مقياس شکل خاصی از همذاتپنداری را ارائه میکند: همذاتپنداری که از طريق شگردهای تکنيکی بر ما تحميل میشود و ما دائماً عليه آن طغيان میکنيم. ارائهی اين نوع از همذاتپنداری در قسمت پايانی فيلم کاملاً مشهود است؛ قسمت «چرخهی خون». ما که پشت سر يکی از گردانندگان اصلی «سرگرمی» قرار گرفتهايم از درون يک پنجره و از بالا به حياط و مراحل آمادهسازی جنايات نهايی نگاه میکنيم. قاطعانه راحتمان کردهاند که برنامه هر چه که باشد بايد تماشا کنيم و ما از درون لنزهايی منظره را میبينيم که میتوان آنها را کلوزآپ با فاصلهی زياد ناميد. اين ناجورترين و گيجکنندهترين استفاده از تکنيک همذاتپنداری است که من در کل سينما میشناسم: ما به درون همذاتپنداری همهجانبه پرتاب میشويم که از نظر عاطفی آن را پس میزنيم؛ مجبور میشويم ديدگاه شخصيتی را برگزينيم که از او بيزاريم و نسبت به او نمیتوانيم هيچ احساسی داشته باشيم جز شديدترين انزجارها.
پازولينی در اينجا دست به کوششی بسيار سخت زده است (و به گمان من مؤفق هم شده). او از بخشيدن کوچکترين خصلتی به شکنجهگران امتناع میکند – لحظهای وقار، لحظهای احساس گناه، حتی لحظهای ترديد يا تأمل – خصلتی که معمولاً به آن «انسانيت» میگوييم؛ اما او در عين حال تأکيد میکند که ما آنها را، با اينکه به کلی غيرانسانی شدهاند، به عنوان انسان شناسايی میکنيم؛ به عنوان توسع محتمل مشخصی از حيوان درون انسان در محدودهی ساختارهای فرهنگی مشخص قابل تعريف. حتی اگر منکر وجودشان شويم، نمیتوانيم امکان خويشاوندی با آنها را به کلی انکار کنيم. هيچ کجای فيلم شاهدی مبنی بر جنون آنها به چشم نمیخورد: آنها به نهايت متين و معقول عمل میکنند؛ با آگاهی تمام و پذيرش مسئوليت اعمالشان. و ظاهراً از اعمالشان هيچ لذتی هم، به آن معنی که ما طبيعتاً از اين کلمه درک میکنيم نمیبرند. تنها دستاورد آنها، اعمال قدرت مطلق است و اين نکته مهم است که ما در سرکوب کامل عواطفشان، تواناييشان برای ترحمورزيدن و «انسانيتشان»، اعمال اين قدرت را نه تنها بر مردم که بر خود آنها شاهديم. اين نهايت «پيروزی اراده» است. آنها دو خصلت مشترک اساسی دارند: همه مرد هستند (زنان حضور دارند اما تنها در نقشهای بسيار فرعی، برای خدمتکردن، ناظربودن و يا بر زبان آوردن جملات پورنوگرافيک کسلکنندهی مضحک که بخشی از مراسم است). همه فاشيست هستند. و در ضمن به طور نمادين (به خاطر سن و سالشان) «پدر» هستند.
مردان جوان («پسران») که دستيار پدران هستند از يک نظر آزاردهندهترند: آنها به ظاهر غيرانسانی به نظر نمیرسند: لبخند میزنند، ظاهراً توانايی واکنشهای غيرحسابشدهی مشخصی را دارا هستند و میتوانند لذت ببرند: فيلم با تصاوير رقص دو نفر از آنها به پايان میرسد؛ رقصی «معصومانه» انگار که هيچ اتفاقی نيفتاده است. تصور میکنم بايد آنها رابه عنوان صورتی از جوانی هيتلر بگيريم: کاملاً تحت امر رهبرانشان، کاملاً تهی از تفکر تا حدی که توان چون و چرا ندارند، اسير پرستش نيروی مردانه و عجالاتاً راضی از قدرتی که به آنها داده شده تا زمانی بتوانند درست مثل پسران اديپی سربهراه، جايگزين پدرانشان شوند. از آنجايی که آنها «انسان» به نظر میرسند، پلی هستند بين ما و سازماندهندگان مراسم.
مطلقبودن قدرت فاشيستی به يک معنا توهم است (انگار خود آنها نيز از اين مطلب آگاهند: فيلم به ما میگويد که وقايعی (خيالی) که شاهد آن هستيم درست در روزهای پايانی جنگ جهانی دوم اتفاق افتادهاند. اما پازولينی هيچ چشماندازی از «آزادی» (به هر شکل) پيش رويمان نمیگشايد. مسألهی او برجستهکردن يک پديدهی مهم است؛ پديدهای نه الزاماً از «ذات انسانی»، بلکه از تمدنمان.
II
گدار زمانی در دفاع غيرمستقيم از تفنگداران گفته بود فيلمی که لازم است در مورد اردوگاههای کار اجباری ساخته شود، فيلمی است نه در مورد قربانيان که در مورد نگهبانان. آدم میتواند بفهمد که چرا تفنگداران میتواند چنين فيلمی باشد، و من زمانی شرم برگمان را فيلمی ديگر از اين دست دانستهام؛ اما سالو قطعاً کاملترين و اسفناکترين تجسم گفتهی گدار است. به سادگی میتوان فيلم را به اردوگاهها ربط داد. من ترجيح میدهم گامی پيش بگذارم و يکی دو مثال از «جبههی خودمان» را بررسی کنم.
در 1945، تمام مردان سالم ژاپنی دور از خانه مشغول خدمت نظام بودند؛ جمعيت هيروشيما و ناکازاکی تشکيل شده بود از مردان پير، زنان و کودکان. اگر از شکنجهگران پازولينی با وحشت و انزجار، با احساس شرم از انسانبودن رو برمیگردانيم و آرزو میکنيم که از خويشاوندی با آنها که پازولينی به ما تحميل میکند خلاص شويم، در اين صورت چه رابطهای داريم با کسانی که در همهی سطوح مسئول انداختن بمبهای اتمی بودند؟ با آن رنج غيرقابلتوصيف و تصوری که همه میدانيم بر تودههای بیگناه مردم وارد آمد. چرا که مجبوريم بپذيریم آنها نه هيولاهای غيرانسانی سالو، که هر پيوندی با آنها را منکر میشويم، که «انسانهايی همچون ما» بودهاند؛ مردانی با زن و فرزند و شايد نه به کلی ناتوان از همدردی با هزاران قربانی بیگناهشان. پس از جنگ، بسياری از فرماندهان نظامی ژاپنی به عنوان جنايتکار جنگی و به خاطر فجايعی که مرتکب شده بودند، محاکمه شدند (که به نظر من کار بسيار درستی بود) و حتی امروز هم جنايتکاران جنگی نازی دستگير میشوند. اگر به عدالت ايمان داريم، آيا نبايد یپرسيم چرا همهی کسانی که مسئول بمباران هيروشيما و ناکازاکی بودهاند، از رئيسجمهور ايالات متحده گرفته تا سلسله فرماندهان واحدهايی که بمبها را رها کردند، به نحوی مشابه و به جرم جنايتی که با علم از کاری که انجام میدادند مرتکب شدند، محاکمه نمیشوند؟ (قطعاً تنها پاسخ عملی به پرسش مشهور «پس چه کسی مسئول است؟» در پايان شب و مه) پاسخ ساده است: امريکا پيروز شد. اما تا زمانی که چنين محاکماتی تنها ادامهی تعقيب «جنايتکاران جنگی» در جبههی دیگر باشد، قضيه فقط رياکاری است. يا همين اواخر، لحظهی پرشکوه تاريخ امريکا را در نظر بگيريد که عموماً آن را به نام «طوفان صحرا» میشناسند. بر مبنای آمار منتشرشده، شصت و چهار امريکايی در برابر صدها و هزاران عراقی از بين رفتند. با اين حساب، نسبت آنقدر نامتناسب است که میتوان با استفاده از «واژههای جنگی» اين ماجرای قهرمانانه را چنين توصيف کرد: يک قتلعام، صاف و ساده؛ در حقيقت سلاخی انبوه موجودات انسانی ناگزير، که در اين مورد مردانی تمامعيار بودند و نه زنان و کودکان. اما اغلب آنها – به احتمال قريب به يقين – در جنگ حضور داشتند؛ چون به آنها دستور داده شده بود و مجازات سرپيچی نيز بسيار سنگين بود. اين فاجعه – میگويم فاجعه چون واقعاً درخور اين واقعه است – از طرف اکثريت مردم امريکا (که رسانههای کاپيتاليستی به دقت هدايت و تحميقشان کرده بودند) ناديده و حتی جشن گرفته شد. بسيار بعيد است پيشنهاد محاکمهی رئيسجمهور بوش به همراه صدام حسين به عنوان جنايتکاران جنگی با شور و شوق همگانی استقبال شود (خواهش میکنم نگوييد که رئيسجمهور بوش میخواست کردها را نجات دهد، کردهايی که او بعدها هيچ علاقهای به سرنوشتشان نشان نداد).
میتوان مثالها را – چه درون فرهنگ ما و چه بيرون آن – تا بینهايت ادامه داد تا تمام ديوانگیهای وحشتناکی را در بر گيرد که به نام ملیگرايی/ميهنپرستی و ... صورت میپذيرد.
اگر کسی عميقاً به اين چند سطر فکر کند، آن وقت حقيقت مسلم و ناگزير توصيف خويشتن به عنوان انسان – به معنی پذيرفتن خويشاوندی با شکنجهگران سالو – بدل به بازی تحملناپذيری خواهد شد.
ترجمهی شهراد تجزيهچی، از کتاب ديالکتيک نقد، انتشارات سناء دل