نويسنده: غلام‌‌حسين ساعدی

 

ميدان‌چه‌ی يک آبادی به نام «ورزيل». روبه‌رو مسجد آبادی است با ايوان و سايه‌بانی که روی دو ستون ايستاده. در مسجد وسط ايوان قرار گرفته، با گل‌ميخ‌های درشت و دو زنجير به صورت دو قوس که از بالای در به طرفين در کوبيده‌اند، برای بستن دخيل و طلب نياز. دو طرف مسجد به دو کوچه می‌رسد. ديوار کوچه‌ی دست راست آباد است و ديوار روبه‌رويی کوچه‌ی چپ ريخته و پشت آن خرابه‌ی بزرگی است. چسبيده به ايوان، سکوی چهارگوش بلندی است برای جارزدن. و هر وقت که جارچی روی سکو می‌رود، سرش از بام مسجد بلندتر می‌ايستد. دو طرف ميدان‌چه دو ساختمان قرينه است و در و پنجره‌ی هر دو بلندتر از سطح زمين. هر ساختمان دو پنجره‌ی کوچک دارد و يک در وسط دو پنجره، دو رديف پله از دو طرف به هر کدام از درها می‌رسد. هر پنجره بالای يک رديف پله است. ساختمان‌ها خالی، درها بسته و گرد و خاک گرفته است. از طرف جلوی صحنه، يعنی از دو طرف ساختمان‌ها، دو کوچه‌ی ديگر به ميدان‌چه می‌رسد و ميدان‌چه به صورت چهارراهی درمی‌آيد.

 

 

1

 

 

[طرف‌های عصر است. مشدی غلام از کوچه‌ی دست راست جلو صحنه پيدا می‌شود و می‌آيد توی ميدان‌چه جلوی سايه‌بان، دور و برش را نگاه می‌کند و می‌رود روی سکو. دست‌ها را دور دهان می‌گيرد.]

 

مشدی غلام

 

آهای، های‌های ورزيلی‌ها! [يک لحظه سکوت. دوباره] آهای، های‌های ورزيلی‌ها!

 

يک صدا از نزديک

 

آهای، های! [چند صدا از دوردست «آهای، های!» کله‌ی محرم از سوراخ ديوار خرابه بيرون می‌آيد.]

 

محرم

 

آهای مش‌غلام! باز چه خبرته انگاره گرفتی؟ صبح که يه دفه جماعتو دور خودت جمع کردی. باز ديگه چی شده؟

 

مشدغلام

 

[با تعجب محرم را نگاه می‌کند.] هی! تويی محرم؟... حال و احوالت چطوره؟ رفتی اون‌جا چی‌کار؟

 

محرم

 

اين‌جا؟

 

مشدغلام

 

آره، تو خرابه چی‌کار داری؟

 

محرم

 

[می‌خندد.] من از ديشب ديگه خرابه‌نشين شدم.

 

مشدغلام

 

خدا نکنه... چرا خرابه‌نشين؟

 

محرم

 

مگه نيستم؟... مگه نشدم؟ صبح مگه همه‌تون نمی‌گفتين آدم که داروندارشو از دست بده ديگه خرابه‌نشين می‌شه؟

 

مشدغلام

 

ای بابا... مش اسدالله همين‌جوری يه چيزی گفت... تو چرا به دل گرفتی؟... خدا تنت رو سالم نگه داره... مال دنيا مثل چرک دسته، امروز بشوری می‌ره، فردا دوباره مياد. خدا رو چی ديدی؟

 

محرم

 

اما صبحی، از ته دل خوشحال بودين.

 

مشدغلام

 

به خداوندی خدا اگه خوشحال بوديم. اين چه حرفی می‌زنی مرد؟

 

محرم

 

همه‌تون خدا رو شکر می‌کردين که قسر در رفتين. بلا از بيخ گوشتون رد شد، زميناتون سالم موند.

 

مشدغلام

 

مگه کسی حرفی زد؟ من که چيزی نشنفتم.

 

محرم

 

نه، کسی حرفی نزد... اما از الهی شکر گفتن‌هاتون فهميدم.

 

مشدغلام

 

خيال کردی بابا... خدا به سر شاهده، همه دلشون برای تو کبابه... ميگن بيچاره محرم... ببين چه کار کرده بود که اين‌جوری شد.

 

محرم

 

دِ همين ديگه... ببين چه کار کرده بود... تو بگو چی کار کرده بودم؟... بدِ کی رو خواسته بودم... يعنی حقم بود؟ آره؟... نه مش‌غلام... حقم نبود، نه، حقم نبود.

 

مشدغلام

 

با اين حرفا که کار درست نمی‌شه محرم.

 

محرم

 

خدا رو چی ديدی... حالا صبر کن، گراز تازه پاش به اين آبادی واشده... دنيام که به آخر نرسيده... امشبی هم هست، فردا شبی هم هست... گرازم که ول‌کن معامله نيس.

 

مشدغلام

 

اين‌قدر بددل نباش محرم.

 

محرم

 

دور تا دور اين آبادی زمينه... زمين اسدالله، زمين کدخدا... مش ستار... اونای ديگه... من يه الف‌بچه بودم که پای گراز به کخالو واشد، الان چند ساله درگيرش هستن. هنوز هم که هنوزه نتونستن چاره‌شو بکنن... نوبت اونای ديگه‌م می‌رسه... اونوخ می‌فهمن که من تنهايی حقم نبوده.

 

مشدغلام

 

حالا چرا رفتی اون‌جا؟

 

محرم

 

[می‌خندد.] جايی ندارم برم... ديگه به خاک سياه نشسته‌ام.

 

مشدغلام

 

بيا بيرون بابا... خدا بزرگه، توکل داشته باش. [محرم خنده‌ی تلخی می‌کند و پشت دیوار گم می‌شود. مشدغلام دوباره دست‌ها را دور دهان می‌گيرد و جار می‌زند.] آهای، های! آهای، های ورزيلی‌ها!

 

چند صدا از دور و نزديک

 

آهای.. های.. های!

 

کدخدا

 

[از کوچه‌ی راست عقبی وارد می‌شود.] سلام عليکم مش‌غلام.

 

مشدغلام

 

سلام‌عليکم کدخدا.

 

کدخدا

 

[می‌نشيند پای يکی از ستون‌های سايه‌بان مسجد.] هنوز هيشکی نيومده؟

 

مشدغلام

 

نه... دير کرده‌ان.

 

کدخدا

 

لابد فکراشون به جايی نرسيده.

 

مشد‌غلام

 

چه‌جوری می‌شه کدخدا... يعنی از صبح تا حالا کسی چيزی به عقلش نرسيده؟

 

کدخدا

 

اين جور چيزا رو يه نفر تنهايی نمی‌تونه بفهمه... بايس همه عقلاشونو رو هم بريزن... خب، تو چی فکر کردی مش‌غلام؟

 

مشدغلام

 

من؟... من که... والله، هيچ‌چی.

 

کدخدا

 

چه‌طور هيچ‌چی؟ مگه قرار نبود همه فکر چاره باشيم.

 

مشدغلام

 

نمی‌دونم کدخدا... اصلاً سر درنميارم... نه خيال کنی‌ها... اتفاقاً خيلی هم به فکرش بودم، آخه تو که کدخدايی بايس بدونی... بی‌خودی که کدخدا نشدی.

 

کدخدا

 

حالا من گنه‌کار شدم که کدخدای شما شدم؟... درسته، من کدخدام... اما علم غيب که ديگه ندارم... تازه اين‌جور چيزا کار يه نفر نيس... باس همه عقلشونو سرهم کنن، ببينن چی‌کار می‌شه کرد؟

 

اسدالله

 

 

[از کوچه‌ی چپ وارد می‌شود.] سلام‌عليکم! 

 

چوب‌به‌دست‌های ورزيل، نشر قطره، چاپ اول 1377