و تکه‌تکه‌شدن ذات زمانه‌ای شد...

 

نگاهی به کتاب «بدن تکه‌تکه شده: قطعه به مثابه استعاره‌ای از مدرنيته»، ليندا ناکلين، انتشارات «حرفه هنرمند»

 

«ليندا ناکلين» سخن خود را با تفسير اثر «هنری فوسلی» باعنوان «هنرمند از پای درآمده از عظمت ويرانه‌های باستانی» آغاز می‌کند؛ اثری که فوسلی آن را طی سال‌های 79 – 1778 به انجام رسانده، و افسوس خود را از جدايی از گذشته، گذشته‌ی منسجم، در آن منعکس کرده است: در قالب هنرمندی که «با يک دست چشمان خود را پوشانده و دست ديگر خود را به نرمی و ملاطفت به پای غول‌آسای کنار خود رسانده تا آن را در بر گيرد.» گويی او که توان دل‌کندن از آن کليت را ندارد حال با دست‌گذاشتن بر تکه‌های بر‌جای‌مانده از آن کليت تباه شده و چشم‌بستن بر اين تباهی، سعی در «تصور» آن کليت دارد. می‌کوشد تا تصويری هم‌چنان کامل در ذهن خويش ثبت کند و از پيوستن به جهان تکه‌تکه، جهان مدرن، با توسل به تخيل بپرهيزد.

 

اين انسان مدرن که امکان مشاهده‌ی گذشته، آن گونه که بود از او سلب شده، هم‌چون انسانی نابينا، با لمس آن‌چه قصد شناختش را دارد آن را در ذهن خود می‌سازد. با لمس تکه‌های باقی‌مانده و سعی در انسجام‌بخشيدن به آن‌ها. لامسه، همان حسی که به قول ناکلين «در اين‌جا مورد تأکيد قرار گرفته؛ چيزی که هم حالت فيگور آن را نشان می‌دهد و هم به واسطه‌ی کيفيت‌های صوری خود طراحی به نمايش درآمده است.»

 

با اين همه، ناکلين ازدست‌دادن کليت را فاجعه‌ی محض نمی‌داند؛ بلکه آن را سازنده‌ی امر مدرن می‌داند؛ بهای آن. گذشته تنها در صورتی صلاحيت ورود به دنيای تازه را دارد که ويران شود، تکه‌تکه شود و با ابزار مدرن در دست انسان مدرن از نو ساخته شود. به گونه‌ای که به جزئی از جهان مدرن تبديل شود؛ در مقام امری استعاری. استعاره‌ای که بيان‌گر ماهيت جهان تازه است؛ حکم پرچم آن را دارد. اما اين امر استعاری حامل باری نوستالژيک نيز هست. باری که آن‌گاه فرومی‌ريزد که جهان مدرن از ساختن کليت تازه باز می‌ماند و هر آن‌چه تا کنون ساخته شده نيز دود می‌شود و به هوا می‌رود. آن‌جا است که انسان به ناچار مدرن، ‌چون هنرمند تصويرشده در اثر فوسلی، به زاری بر پای آن‌چه از گذشته مانده می‌نشيند و افسوس آن‌چه نيست،‌ آن‌چه ويران شده را می‌خورد.

 

موقعيت تصوير‌شده در اثر فوسلی هم نقطه‌ی شروع است هم پايان. انسان، نه هنرمند، تصوير شده در اثر او می‌تواند کسی باشد که مسير طولانی مدرنيزاسيون را پيموده و اکنون خسته از راه و ناکام، بازگشته است. به جای دست و پای اثر فوسلی نيز می‌توان سر قطع‌شده‌ی مارکس يا هر رهبر مدرن ديگری را قرار داد. همان که ناکلين نيز سخن خود را با آن پايان می‌دهد. مسيری که با حسرت گذشته و کليت باستانی آغاز شده بود اکنون به کليتی نو می‌رسد. رسيدنی از جنس بازگشت. بازگشت به گذشته‌ای مدرن، مبدأی تازه برای تاريخ؛ اما نه منسجم که تکه‌تکه. تکه‌تکه بودن به معنای جامعيت نه پراکندگی.