ايکاروس! ايکاروس!

کاش فهميده بودی که آن پرواز ثمری نداشته‌است

کاش فهميده بودی که بال‌های چسبيده با موم

هرگز نمی‌توانسته‌است تو را با خود چنان بالا ببرد که نسوزی!

 

آه ايکاروس! ايکاروس بيچاره!

تو نمی‌دانستی

تو نمی‌دانستی و هيچ خدايی هم ياريت نکرد

                                                    - و تو سقوط کردی

من سقوطت را ديده‌ام ايکاروس

در آن هنگام که به پهنه‌ی آبی اقيانوس

خونت را گستردی، و صدايت را شنيدم ايکاروس

                                                      وقتی فرياد می‌زدی!

ايکاروس! خونت همه جا گسترده‌است

و آثارِ سقوط استخوان‌های شکسته را به صدا می‌آورد.

بايد درد داشته باشی نه؟

گوش کن خدايان گرد هم آمده‌اند

در آن کوهستان مِه‌زده گرد هم آمده‌اند

و پروازت را مسخره می‌کنند

نه ايکاروس، نه!

اين حق تو نبود...

 

پس از سقوط ايکاروس

پس از سقوط تو

همه چيز تغيير کرده‌است

 

همه چيز باژگونه است ايکاروس!

حالا زئوس هم دنبال بهانه می‌گردد

او در لدای خویش ؟آمیختن می‌خواهد...

- کاش جای تو بودم

 

*

 

آه ايکاروس

وقتی به تو فکر می‌کنم و به سودايت

و سرنوشتی غم‌انگيز که انتظارت را می‌کشيد

می‌خواهم فرياد بکشم چرا که متنفرم

و فرياد می‌زنم: من متنفرم!

- از خدايان همگی، خاصه از زئوس

                           چرا که تنهايت گذاشته‌اند

و متنفرم از سودا و آرزو

- چرا که بال‌های مومين هديه می‌دهند

من از همه چيز متنفرم

و چيزی ديگر به وجدم نمی‌آورد

من تنهايم!

 

ايکاروس

کاش زنده بودی، آن‌وقت با تو می‌گفتم ای ايکاروس

که چقدر خسته‌ام و می‌خواهم پر باز کنم

همان سان که تو کردی

و به پرواز درآيم چرا که جانم تباه شده است

و ديگر خون به مغزم نمی‌رسد

- من زخمی‌ام!

 

خون تو منتشر می‌شود

و همه چيز را با خود غرق می‌کند

و چيزی در سطح نمانده‌است

چيزی روی آب نمانده‌است

اين فاجعه نيست؟

دستم کپک زده از کپکم خون فواره می‌شود...

فاجعه ايکاروس!

- تباهی اعضا و جوارح

فساد نسج‌ها و پيوندهای جانوری...

همه چيز با سقوط تو می‌مانست

و بال‌هايم شبيه بال تو بود

تباهی آغاز می‌شود!

 

*

ايکاروس! آه، ايکاروس!

به ورطه‌های ژرف غلتيده‌ام، به تاريکی

و استخوان‌هايم از درد می‌سوزد

- بايد بلند بشوم

بايد تصميم گرفت.

 

صفی بلند از رسولان

مسيح را ببين!

بيچاره فکر می‌کند هنوز هم می‌شود پای کوه موعظه کرد

و سعی می‌کند بفهماند پدر آسمانی‌مان هميشه منتظر است...!

او از تقدير رسانه‌ای چيزی نمی‌داند

و پست‌مدرن‌ها را نديده است

حتا نمی‌داند صليب نجاتمان نمی‌دهد

رهبانيت نجاتمان نمی‌دهد

و ديگر هيچ چيز نجاتمان نمی‌دهد

شرط می‌بندم روزنامه هم نمی‌خواند!

آه مسيح، مسيح بيچاره

او از کنار پدر آمده است، و خبر هولناک را

                                                نشنيده‌است هنوز

خبر هولناک را نشنيده‌است!

 

*

پرنس هملت...

او هم اين‌جاست با ديوانگی‌اش و شرمی جان‌کاه...

او انتقامش را خواهد گرفت.

ايکاروس می‌بينی؟ عادتش را هنوز ترک نکرده‌است!

شب‌ها پنهانی در گور پدر می‌خوابد

- اين غم‌انگيز است!

هملت: ... با برادر پدرم...، ... با برادر پدرم... هنوز يک ماه بيش

                                                                        برنگذشته‌است!

آه! چنين چالاک به بستر زنا دويدن! ... ای قلب من در هم بشکن

                                                                        که زبان بايد دوخت...

می‌بينی ايکاروس!

     هنوز خشمگين است.

"اعمالتان بسيار است و هنوز هيچ..."، مسيح بيچاره

"خوشا به حال مسکينان..."، مسکينان...! می‌بينی ايکاروس

                                                         بايد مست کرده باشد اين مسيح.

هملت: باد سختی می‌وزد، خيلی سرد است.

هوراشيو: باد پرسوز گزنده‌ايست.

هملت: چه ساعتی‌ست؟

آه ايکاروس هنوز دنبال شبح می‌گردد!

- کاش افليا می‌آمد -

افليا... افليا...

... مريشکا! مريشکا! صدايم را نمی‌شنوی؟

خونم را ببين! ايکور دستم را ببين! ...

هوراشيو: به گمانم چيزی به نيمه‌شب نمانده‌است

 

مريشکا...! کاش آن ساعت نمی‌رسيد و بازوانت را بر من نمی‌گشودی!

کاش کوه عظيم شادی را

     و آن دو سرزمين سکرآور را

                                   بر من آشکار نمی‌کردی!

آه مريشکا... شاديت مجروحم کرد!

- جراحتم خون‌ريز است

 

"دعوت‌شدگان بسيارند..."، "ملکوت خدا باغی را ماند..."

مسيح... مسيح بيچاره!

او گمان می‌کند می‌شود مردم را می‌شود با اين حرف‌ها

                                                             آرام کرد

و فکر می‌کند چيزی به سلطنت پدر نمانده‌است...

او از دموکراسی چيزی نمی‌داند و گوش‌هايش را بسته‌است

از منطق واژن و ارگاسم چيزی نمی‌داند!!!

مريشکا...!

 

درخت‌های سنگ‌شده

برج‌های سيمانی

ستون نفربرها و تانک‌ها و آدم‌ها...

ايکاروس! فکر می‌کنم حق با هراکليت بوده‌است

هنوز هم نمی‌شود دو بار در رود شنا کنيم

چرا که تغییر می‌کند و در مسیر تغییراتش معنا می‌گیرد

تا از ماندابی‌شدن گریخته باشد

و ستیزه مدام قانون است...

- مارسلوس! سيگار داری؟

 

هملت: تو ای سست‌عهدی و ناپايداری! زنت بايد ناميد...

... مريشکا!... صدايم را می‌شنوی؟؟

ايکاروس! ايکاروس پرنده!

همه چيز تغيير کرده‌است

همه چيز تغيير کرده‌است، جهان نبض آخرش را چه سخت

                                                          می‌زند...

ژرفا... ژرفا و بی‌کرانگی...

تارتاروس همين نبود؟

آن پرنده يادت هست ايکاروس؟

پرنده‌ی سياه با منقار فلزيش؟

دوباره منقارش را گشوده است و فکر می‌کند

                                  گوشت عفونی من تسکينش می‌دهد

می‌خواهد تکه‌ام کند...

 

 

مريشکا!... نيامده‌ای؟

ايکاروس! ايکاروس! چيزی از پيوندهای بشری، از ما نمانده‌است...

همه چيز از خوابيدن آغاز می‌شود

- گنهکارم؟

ايکاروس! ايکاروس!

کاش فهميده بودی که آن پرواز ثمری نداشته‌است...

هملت: بودن يا نبودن؟ سؤال اين است!...

لايرتيس: اين پند جنون است!!!

آه، ايکاروس! ايکاروس!

کاش فهميده بودی بال‌های چسبيده با موم

هرگز

چنان بالايت نمی‌بردند که نسوزی!...

"... من می‌روم، اما مپنداريد که رفته‌ام..."

"... می‌آيم کنار دست پدر..."

 

 

آه مريشکا!...

شراب می‌خواهم شراب!

دست‌های تو کجاست؟؟؟

 

 

- آقا سيگار داريد؟

 

21/4/83