قبل از اين ملاقات دو بار ديگر او را ديده بودم. اولين بار در فستيوال ونيز سال 1962 هنگامی که برای رفتن به «تورچللو» سوار يکی از قايق‌های موتوری می‌شد.

 

دومين بار سال‌ها بعد در مکزيک و دقيقاً در «کوئرناواکا» در مقابل بقايای مخروبه‌ی قصر ماکزيميلين اطريشی. او را شخصاً نمی‌شناختم اما می‌دانستم کيست؛ چون عکس‌های وی را بارها در مجلات و روزنامه‌ها ديده بودم. با آن دسته موی مايل به سپيدی که همواره بر روی قسمت چپ پيشانی‌اش می‌ريزد، با آن چشم‌های خسته و کوفته و با چهره‌ای که اثرات آشکار جنگ و درگيری با زندگی را به نمايش می‌گذارد.

 

بار اول اکه او را ديدم فيلم «ايوا» را با شرکت ژان مورو و استانلی بيکر در ونيز می‌ساخت اما بار دوم در کوئرناواکا چه می‌کرد؟ به دنبال چه می‌گشت؟

 

با نگاه او و زنش را که از خرابه‌های قصر ماکزيميلین دور می‌شدند زير نظر داشتم که ناگهان شک کردم که شايد او نيز به دليل همان انگيزه‌ای که مرا تا اين‌جا کشانيده‌است بدين جا آمده و اين انگيزه نوعی زيارت عاطفی در نقاطی بود که مالکولم ‌لوری رمان بزرگ و معروف خود يعنی «زير آتش‌فشان» را در آن‌جاها تصوير کرده بود و اين نقاط همان قصر ماکزيميلين، خيابان نيکاراگوئه، هتل کازينو دلاسلوا، آب‌جو‌فروشی لااونيورسال و شراب‌فروشی کهنه‌ی ال‌فاتروليتو بودند. چندی بعد پی بردم که در مورد انگيزه‌ی سفر لوزی به آن نقاط اشتباه نکرده بودم. لوزی در صدد بود تا با استفاده از ريچارد برتون به عنوان بازيگر اصلی فيلمی از روی رمان معروف «لوری» تهيه کند و برتون قرار بود در نقش کنسول معتاد و می‌خوار - جفری فيرمين - ظاهر شود. طبيعی است که اين نقشه‌ی او مرا سخت خوشحال کرد به خصوص آن‌که حتم داشتم و دارم که اگر کسی قرار باشد دست روی اين رمان بگذارد و آن را به زبان تصوير ترجمه کند بدون آن‌که هتک حرمت از عظمت اثر بنمايد اين شخص يا اشخاص لوزی و برتون خواهند بود. اما اين فيلم هيچ‌گاه ساخته نشد. و حالا که برای سومين بار با او روبه‌رو هستم اولين سؤالم از لوزی اين است که آيا به کلی دست از انجام اين طرح بزرگ کشيده‌است؟ آيا در مقابل پيچيدگی و معضلات ساختمانی اين رمان بزرگ تسليم شده‌است؟ لوزی در جوابم لبحند می‌زند. اين نکته که من از نقشه‌ی پنهان او در مورد به فيلم‌برگرداندن اين اثر اطلاع دارم برايش جالب و مفرح است؛ به خصوص اين قسمت از ماجرا که هر دو ما در يک زمان و نيز به خاطر يک منظور واحد در کوئرناواکا بوده‌ايم و اکنون نيز پس از گذشت مدت‌ها رودرروی هم نشسته‌ايم و درباره‌ی همان قضيه صحبت می‌کنيم.

 

می‌گويد: «گاهی خيال می‌کنی يک نقشه‌ی پنهان، يک دست غايب، يک قدرت نامرئی سرنخ را در دست دارد و بر تمام اعمال و پديده‌ها تأثير خود را می‌گذارد؛ اما چه بسا که هيچ خبری هم در پس پرده‌ی «تقدير» نيست و اين اتفاقات به خودی خود پيش می‌آيند. اما به هر حال صورت ظاهر اين اتفاقات گيج‌کننده است و وهم‌آلود و نمی‌توان از پرداختن و رسيدن به نوعی تأثير و تأثر متافيزيکی فرار کرد. اما به هر حال اعتراف می‌کند که نقشه و طرح به‌فيلم‌برگرداندن زير آتش‌فشان را رها نکرده‌است و اگر تا به حال فيلم را نساخته است دلايل ديگری در کار بوده‌است و دليل مهم اين است که حق مؤلف رمان زير آتش‌فشان را همان تهيه‌کنندگان فيلم ايوا خريده‌اند و از من می‌پرسد که آيا اين فيلم و ماجرای او را با تهيه‌کنندگانش به خاطر دارم يا نه؟ در جوابش می‌گويم که فيلم را به خاطر دارم و اضافه می‌کنم که فيلم بدی بود؛ جواب می‌دهد که اتفاقاً اين طور نيست، که فيلم زيبايی بوده حداقل در نسخه‌ی اصلی آن و می‌گويد که، بهترين و زيباترين فيلمی بوده که تا به حال ساخته اما تهيه‌کنندگانش فيلم را به خاطر منظورنظرهای شخصی خود دست‌کاری کرده‌اند؛ آن را تکه‌تکه کرده‌اند و از آن معجونی را که می‌خواستند ساخته‌اند تا آن‌جا که لوزی مجبور شده فيلم خود را نفی کند و توضيح می‌دهد که اين قضيه شکست روحی شديدی برای او و ژان مورو و استانلی بيکر به دنبال داشته‌است و حالا قضيه اين است که نمی‌خواهم همين بلای بزرگ را بر سر زير آتش‌فشان بياورند. من احترام عظيمی برای مالکولم لوری و خاطره‌ی او دارم و حالا نمی‌خواهم که يک مشت آدم نفهم و دست‌آلوده کار بزرگ او را لوث کنند. اگر بتوانم با اين آقايان تهيه‌کنندگان به تؤافقی برسيم که طی آن استقلال و آزادی کامل مرا در ارائه‌ی اين اثر ضمانت کنند آن وقت خواهيم ديد تا روزی که آن را تمام نکرده‌ام از پای نخواهم نشست؛ حتی حاضرم به خاطر اين‌که ديگران نيز دست روی این اثر بزرگ نگذارند و ايده‌هايم را ندزدند تا پای جان بجنگم. آن‌گاه لوزی لبخند می‌زند و می‌گويد: می‌دانيد من از جنگيدن هيچ‌وقت نمی‌ترسم و خسته نمی‌شوم. من هميشه مبارزه کرده‌ام؛ اين به صورت شرط اصلی و قانون کلی و مداوم زندگی من درآمده‌است. و بدين ترتيب من و لوزی وارد بحث در زمينه‌های مربوط به زندگی او می‌شويم. بحث و گفت‌وگو درباره‌ی آدم‌هايی که در زندگی او و در نقش‌گرفتن و بلوغ فکری و روانی و هنری او مؤثر بوده‌اند و در مورد عناصر سازنده‌ی شخصيت قاطع و پيچيده‌ی او.

 

لوزی می‌گويد: من در شهر لاکروس در ويسکانسين آمريکا در سال 1909 به دنيا آدمده‌ام. فاميل من واقعاً فاميل عجيبی بود که همواره زير نفوذ و سلطه‌ی پدربزرگم زندگی کرده و پدربزرگ مردی بود غول‌‌هيکل با خون و ريشه‌ای مخلوط از نژادهای آلمانی و انگليسی. او يک «درنده‌ی واقعی زندگی» بود که تمام دوران کودکيش را در پنسيلوانيا به سر آورده بود و در آن‌جا رشد کرده بود اما هميشه خواب و خيالش هجرت به غرب ميانه بود همان «ميدل‌ وست» معروف. پدربزرگ بعد از انجام تحصيلات دانشگاهی‌اش زندگی و خانه و خانواده را رها می‌کند و به سوی غرب به طرف سرزمين خيالی و معبودش به راه می‌افتد. بيش از هزاران کيلومتر راه را پياده می‌رود تا آن‌جا که به ويسکانسين می‌رسد و تصميم به لنگرانداختن می‌گيرد و در آن‌جا با سرسختی هرچه تمام‌تر به کار و فعاليت می‌پردازد و در طی چند سال اول انواع کارهای بزرگ و متفاوت را انجام می‌دهد که از همه بزرگ‌تر – به نظر من – ايجاد يک شهر و به وجود آوردن يک خط راه‌آهن وسيع بود. همان راه‌آهن معروف «پاسيفيک شمالی» که هر دو از يادگارهای ماندنی پدربزرگ غول‌پيکر هستند. اما بايد اضافه کنم که این بابابزرگ در کنار این قدرت و ميل به سازندگی که او را به ساختن اين همه چيزها کشاند قدرت تخريب عجيبی در همان حد سازندگی‌اش داشت که آرام‌آرام باعث شد تا آن‌چه را که ساخته بود در هم بريزد و از بين ببرد. بدين ترتيب بود که مقدار عظيمی از ثروت هنگفتی را که در طی سال‌های سال کار و فعاليت اندوخته بود به هدر داد و کار را به جايی کشاند که پدر من يعنی پسر پدربزرگ با وجود آن‌که تحصيلاتش را در «لورنس‌ويل» انجام داده بود و از دانشگاه «پرينستون» فارغ‌التحصيل شده بود تا حد يک کارمند ساده در همان شرکت بزرگ راه‌آهن پاسيفيک شمالی که متعلق به خانواده‌ی خودمان بود تنزل کرد.

 

- چرا در پس زندگی تمام شما آمریکايی‌هايی گه کاری انجام داده‌ايد هميشه يا تقريباً هميشه سايه‌ی غرب يا غرب ميانه و نفوذ و تأثير آن ديده می‌شود، مقصودم به هر حال تأثير تمدن گروه‌های عظيم مهاجرين کاشف يا پيش‌قراولان مهاجرت است.

 

- خوب به هر حال نمی‌توان منکر اين امر مهم شد که اين گرايش و عشق به کشف، به درگيرشدن با زندگی و اغلب پيروزشدن و نه شکست‌خوردن، اين ميل بی‌دريغ به ايثار خود در ساختن و پرداختن، در آن مردمان، در آن پيش‌قراولان شديداً وجود داشته و به ما نيز ارث رسيده‌است. از سوی ديگر بايد قبول کرد که اين مهاجران اوليه، اين گله‌های عظيم مهاجر محمل فرهنگی واقعی و شخصی بوده‌اند، فرهنگی اصيل که بعدها در دامن خودشان گسترش يافت و وسعت گرفت تا آن‌جا که تاريخی را ساخت و لاجرم به دست ما رسيد و ما را در مسير زندگی‌مان رهنمون شد و نيروی لازم و محرک را به ما داد. اما ديگر نمی‌دانم اين نيروی محرکه همان است که نسل‌های جوان امروز را به حرکت درمی‌آرود يا نه.

 

- آیا فکر می‌کنيد که شخصيت پدربزرگ به نوعی تأثير خود را در شکل‌پذيری و رشد شخصيت روشن‌فکرانه‌ی شما گذاشته باشد؟

 

- بله، می‌توانم بگويم که چنين است. می‌گويند که يکی از مشخصات عمده‌ی کار من ابهام است و فقدان ايقان مطلق، نوعی بينش و اعتقاد ضمنی به وجود ابعادی دوگانه و گاه چندگانه در هر زندگی جاری بشری. بدی و خوبی جوهرهای جدا از هم و هر کدام وجود مطلقی نيستند بلکه با هم عجين هستند و به اصطلاح نوعی هم‌زيستی دارند و به اشکال می‌توان يکی را از ديگری تشخيص داد. طبيعی است که نمی‌توانم نفی کنم که شخصيت پدربزرگم که عوامل سازنده‌ی آن را قدرت‌های اين‌چنين پس از تضاد تشکيل می‌دادند به نوعی نمونه‌ی اصلی و الگوی اوليه‌ی بعضی از شخصيت‌های من قرار می‌گيرد و لذا در ديدگاه من و نوع نگرش من تأثير خود را گذاشته‌است. شکی نيست که به هر حال شکست اقتصادی و مالی پدربزرگ دليل اول و علت اصلی آن تغيير و تبديل شديد طبقاتی و اجتماعی شد که من در سال‌های اول جوانی‌ام سخت دچارش شدم؛ چون همان‌طور که گفتم پدر من پس از شکست پدرش به صورت يک کارگر ساده‌ی راه‌آهن درآمد اما خواهرهای پدرم يعنی عمه‌هايم که دخترهای پدربزرگ می‌شوند و چهار تا بودند همه قبلاً به خاطر اهميت و نفوذ بابابزرگ شوهرهای خوبی کرده بودند و زندگانی مرفهی داشتند و اين مسئله در چهارچوب کلی فاميل ما تصويری دوگانه و نامتجانس می‌ساخت: از يک سو زندگی متوسط پدر من و از سوی ديگر فضای گسترده و افق‌های باز و درخشان نه فقط اقتصادی بلکه حتی فرهنگی خواهران پدر من که در سالن‌های مجلل ويلاهای خود از مردانی چون مارک تواين و راخمانينف پذيرايی می‌کردند و من در اين ميان هم‌چون پروست کوچک یودم که در سالن های «گورمان» گم شده است و ضمناً بگويم که  آثار پروست جزو اولين مطالعات جدی ادبی من بودند. کتاب «در جست‌وجوی‌ زمان‌های ازدست‌رفته» را يکی از عمه‌های ثروتمند و سطح بالای من برای مطالعه در اختيارم گذاشت. آن‌ها مرتب آخرين کتب ادبی از اروپا برايشان فرستاده می‌شد. در آن زمان من چهارده سال بيش‌تر نداشتنم و نسبت به تکه‌ی ثروتمند فاميلی خود نوعی احساس عشق – نفرت می‌کردم احساسی که بعدها وقتی عميق‌تر ، گسترده‌تر و روشن‌تر شد در واقع ريشه‌ی اصلی گرايش‌ها و توجهات مرا به مسايل اجتماعی تشکيل داد. اما قبل از اين‌که به اين رشد عقلانی و احساسی برسم سال‌های سال بايد می‌گذشت. در طی اين سال‌ها بود که فاميلم را ترگ کردم، به دانشگاه رفتم، فارغ‌التحصيل شدم، به نيويورک رفتم و اين سال‌ها همان سال‌های سياه اقتصاد بود، سال‌های فشار اقتصادی و تورم و بحران.

 

- از چه زمان سروکارتان با دنيای نمايش افتاد؟

 

- از زمان دانشگاه؛ من ابتدا در «دارتموث» اسم‌نويسی کردم و قصدم تحصيل در رشته‌ی پزشکی بود. در دارتموث يک گروه خوب تئاتری بود که تمام اعضای آن را دانشجويان تشکيل می‌دادند و من علی‌رغم ميل و خواست خودم به جمع آن‌ها وارد شدم و ناگهان در خودم به کشف يک کشش و عشق عجيب به تئاتر رسيدم که تا آن زمان مخفی و پنهان مانده بود. در اين زمان يک نمايش‌نامه‌ی يک‌پرده‌ای نوشتم که جايزه‌ی اول يک مسابقه‌ی نمايشن‌نامه‌نويسی را به دست آورد. اين مؤفقيت باعث شد تا به سرعت در جمع دانشجويان اين گروه تئاتری جايی و ارجی برای خودم دست‌وپا کنم. بعد از چندی هنگامی که به رهبری اين گروه انتخاب شدم دانستم که راه من در زندگی راه تئاتر و نمايش خواهد بود و فهميدم از پی تحصيل پزشکی رفتن راهی عبث خواهد بود؛ چون حتی اگر هم در اين زمينه فارغ‌التحصيل می‌شدم به شغل طبابت نمی‌پرداختم. به همين علت‌ها بود که دانشگاه و دانشکده را عوض کردم و به دانشگاه هاروارد رفتم و آن‌جا در قسمت ادبيات فارغ‌التحصيل شدم که به هر حال زمينه‌ای نزديک‌تر و متجانس‌تر به عشق و شور تئاتری بود. در هاروارد نيز فعاليت تئاتری‌ام را ادامه دادم و بعد از فارغ‌التحصيل‌شدن به نيويورک رفتم و تصميم گرفتم تا به کارگردانی بپردازم اما در آن موقع بحران‌های اقتصادی در اوج خود بودند و در آمريکا بيش از پانزده تا شانزده ميليون بی‌کار وجود داشتند و در برابر اين تصوير غم‌زده و چشم‌انداز فقر و بحران بزرگ، مسائل شخصی و علايق خصوصی من احمقانه و خودخواهانه جلوه می‌کردند. در اين زمان بود که به نوعی بيداری و آگاهی در برابر مسائل اجتماعی رسيدم و شروع به مطالعه‌ی آثار مارکس و آنارشيست‌ها کردم و به نشست و برخاست و معاشرت با سنديکاليست‌ها پرداختم و به همکاری و فعاليت در محيطی وابسته به «اتحاد تئاتر» ادامه دادم که هدف و برنامه‌اش اجرای تئاتری صرفاً مردمی برای گروه‌های عظيم کارگران بود و از طرف سنديکاها کمک و مساعدت می‌شد.

 

- چگونه و از کجا زندگی می‌کردی؟

 

- مثل خيلی ديگر از روشن‌فکران نسل خودم با ظرف‌شويی، روزنامه‌فروشی، نوشتن نقد تئاتر. خانه و زندگی درستی نداشتم، هر شبی را در منزل يکی از دوستانم به‌سرمی‌آوردم و روی صندلی يا کف اتاق می‌خوابيدم و هر چند گاهی نيز به عنوان کمک‌کارگردان کار می‌کردم و تمام سعی‌ام اين بود تا آن چندرغاز پولی را که به دست می‌آورم خرج نکنم – نقشه‌ای داشتم که برای اجرای آن احتياج به پول بود. می‌خواستم به اروپا بروم، به انگليس، به آلمان و از همه بيش‌تر دلم هوای روسيه را می‌کرد چون می‌خواستم ببينم بعد از انقلاب اين مملکت به چه صورتی درآمده و می‌خواستم راه و روش‌های نوينی را که تئاتر روسيه به آن‌ها دست يافته بود از نزديک مطالعه و تجربه کنم. مجله‌ی «ورايتی» به من اطمينان داد که مقاله‌هايم را از روسيه چاپ خواهد کرد. «سيدنی هوارد» هم که يک نمايش‌نامه‌نويس بسيار معروف آن زمان بود پنجاه دلار به من کمک کرد و سينکلر لوئيس نظارت بر حق تأليفات خود را در اروپا به من محوّل کرد. از نيويورک تا لندن را در اتاقک درجه سوم قطار سرکردم اما با وجود تمام اين حرف‌ها گويا نوعی حس اشرافيت را از فاميل خود به ارث برده بودم چون به محض اين‌که حس کردم در کوپه‌های درجه سه به اشکال و زحمت می‌توان سفر کرد راهی برای گريز به درجه يک پيدا کردم بدون آن‌که حتی يک پول سياه هم اضافه بدهم. صبح‌ها مخفيانه از مرزی که ميان کوپه‌های طبقه سه و طبقه يک قرار داشت عبور می‌کردم و در قسمت درجه يک جاخوش‌می‌کردم، در همان‌جا غذا می‌خوردم و شب‌ها به همان طريق مخفيانه برمی‌گشتم و به کوپه‌ی درجه سه‌ی خودم می‌رفتم و می‌خوابيدم.

 

- چه مدت در روسيه مانديد؟

 

- هفت ماه، هفت ماه پر از تجربه و زندگی. برای مجله‌ی ورايتی کار می‌کردم و ضمناً به مدرسه‌ی سينمايی که تحت نظر ايزنشتاين اداره می‌شد می‌رفتم. و در اين مدرسه بود که فرصت پيدا کردم تا از روی نمايش‌نامه‌ی «در انتظار لفتی» اثر «کليفورد اودتس» فيلمی تهيه کنم. در مسکو دوستان بسياری داشتم و شخصيت‌های زيادی را شناختم؛ اما مهم‌ترين آشنايی آن دوره‌ی من شناخت برتولت برشت بود. او را در منزل يکی از دوستان مشترکمان شناختم. برشت مردی شديداً برون‌گرا، طعنه‌زن و عاصی بود. او ديوانه و شيفته‌ی زن‌ها بود و هميشه نيز سه يا چهار زن به عنوان رفيقه داشت و با آن‌ها دسته‌جمعی در يک جا زندگی می‌کرد. هنگامی که او را شناختم مشغول تهيه و تدارک نمايشی به همکاری و بازيگری پناهندگان کمونيست آلمانی بود. در روسيه با برشت رفتاری خوب داشتند اما او ناآرام‌تر از آن بود که بتواند آن جا دوام بياورد لذا به راه افتاد و به دانمارک و بعد به سوئد و فنلاند رفت و از آن‌جا دوباره در حالی که تمام زن‌هايش را به دنبال خود می‌کشيد به روسيه آمد تا از آن جا به چين برود. در چين بود که برشت بهترين رفيقه‌ی خود يعنی سوگلی‌اش را از دست داد – دخترک نمی‌دانم به چه مرضی دچار شد که در عرض مدت کوتاهی مرد.

 

- آيا شما بعدها برشت را در آمريکا ديديد؟

 

- بله، ما با هم خيلی دوست شده بوديم. من ضمناً دوست «تولر» هم بودم و همين‌طور دوست توماس مان، هانز هايزلر و خيلی ديگر از نويسندگان و موسيقی‌دانان آلمانی که از ترس حکومت نازی‌ها به آمريکا فرار کرده بودند. آن‌ها اغلب اوقات خود را به بحث و گفت‌وگو می‌گذراندند. البته همه‌ی آن‌ها با يکديگر دوست نبودند. برشت و تولر به عنوان مثال روابطی خيلی سرد و دور داشتند. در واقع به يکديگر ايمان و اعتقاد درستی نداشتند. نمی‌دانم، هيچ وقت نتوانستم بفهمم چه مسئله‌ای باعث اين همه دوری و عدم علاقه می‌شد. شايد قبلاً حادثه‌ای يا دعوايی بين آن‌ها اتفاق افتاده بود. تولر هم مرد فوق‌العاده‌ای بود که همواره در نگرانی مرگ‌زايی می‌زيست. نگرانی از تغييرات عميق و عجيب که در دنيای زمان او به وقوع پيوسته بود و نگران از آينده‌ای که اين دنيای عجيب و غريب به سوی آن در حرکت بود. يک روز تولر را در يکی از خيابان‌های نيويورک ديدم. به آرامی و دوستی تمام صحبت کرديم و از هم جدا شديم. دو روز بعد خبردار شدم که او خودکشی کرده است. اما برشت در آمريکا هم همان نحوه‌ی زندگی خودش را ادامه می‌داد؛ يعنی با چند زن در يک آپارتمان خالی يعنی مقصودم بدون مبل زندگی می‌کرد که مملو از کتاب و تشک‌های پهن‌شده در کنار هم و روی زمين بود. برشت مردی سخت محتاط بود و بی‌خود و بی‌جهت شعار نمی‌داد؛ او هيچ‌گاه خود را با درگيری‌های بيهوده‌ی سياسی و تظاهرات احمقانه آلوده نمی‌کرد؛ تنها هدفش کار و کار سخت و طاقت‌فرسايی بود که انجام می‌داد؛ او درست در جهت ايده‌ها و همگام با اعتقادهايش قدم برمی‌داشت و بين حرفش و عملش وحدت و تجانس عجيبی وجود داشت اما خود را با احتياط حساب‌شده و دقت عجيبی محافظت می‌کرد.

 

- آيا شما در آمريکا از تجارب خود در زمينه‌ی تئاتر در روسيه بهره‌برداری کرديد؟

 

- بله، من با عده‌ای ديگر گروه «روزنامه‌ی زنده» را پايه‌گذاری کرديم – روزنامه‌ی زنده‌ای که هدفش و حرفش اين بود که وقايع مختلفی را که در گوشه و کنار جهان اتفاق می‌افتاد از طريق يک فرمول تئاتری به طريق زنده به تماشاچی منتقل کند. من اکنون با نوعی احساس عميق آکنده از دل‌سوزی و رقت به اين تجربه که وابستگی عميقی با تجارب و آموخته‌های من در دوره‌ی روسيه‌ی من دارد نگاه می‌کنم. در آن زمان فکر نمی‌کردم اقامت من در روسيه و اعتقاد و باور و درگيری‌های من در زمينه‌های سياسی در طول چند سال آينده آن‌چنان دست‌وپاگيرم خواهند شد و مشکلاتی تا آن حد عظيم بر سر راه من خواهند گذاشت. در آن زمان دوستی داشتم که مرتب مرا به خاطر گرفتاری‌هايی که با آن‌ها دست به گريبان خواهم شد هشدار می‌داد. اين دوست چارلز لاتون بازيگر بزرگ انگليسی بود. او را در مدت اقامتم در انگليس پيش از سفرم به روسيه شناخته بودم و با يکديگر دوست شده بوديم. يک روز چندی قبل از اين‌که جنگ جهانی دوم شروع شود چارلز لاتون زنگ در خانه‌ی مرا در هاليوود که به تازگی در آن‌جا مسقر شده بودم زد. او به آمريکا آمده بود تا در فيلم «پاداش عقب‌افتاده» بازی کند و ضمناً قصد ماندگارشدن در آمريکا را داشت و از من می‌خواست تا او را با بزرگان آن زمان سينما و تئاتر در آمريکا آشنا کنم. من هر کاری از دستم برمی‌آمد برايش کردم. اما وقتی چارلز به تمام آن چيزها و کسانی که از من خواسته بود رسيد ترس و وحشت از من گريبان‌گيرش شد. چرا که من يک آدم دست چپی معروف بودم و دوست يک آدم دست چپی بودن در محيطی بسته و شناخته‌شده‌ای مثل هاليوود زياد مقرون به صرفه نبود. چارلز شديداً می‌کوشيد تا به هر ترتيبی شده ارتباطش را با من قطع کند اما مؤفق نمی‌شد و به من می‌گفت «هر بار که تو را می‌بينم تعادل روحی و ذهنی‌ام را به هم می‌ريزی.» بايد بگويم که لاتون ترسوترين و پست‌ترين آدمی بود که تا آن روز شناخته بودم. اين را بدون هيچ‌گونه احساس تنفری می‌گويم حتی وقتی اين حرف را می‌زنم بی‌اختيار احساس نوعی ترحم و دل‌سوزی می‌کنم. من خيلی او را دوست داشتم و مطمئنم که او نيز احساس دوستی شديدی به من داشته است؛ اما درد اين است که تمام زندگی و رفتار اين مرد متأثر و مملو از ترس و وحشت بود.

 

- با وجود اين چارلز لاتون قبول کرد تا تحت رهبری شما در «گاليله» اثر «برشت» بازی کند.

 

- بله و اين شايد تنها عمل شجاعانه‌ی او بود چرا که او آن‌قدر هنرپيشه‌ی بزرگ و پرقدرتی بود، آن‌قدر مرد تئاتر و صحنه‌ی نمايش بود که نمی‌توانست عاشق و شيفته‌ی شخصيتی که برشت خلق کرده بود نشود. عظمت و جذبه‌ی پرسوناژ گاليله‌ی برشت بزرگ‌تر و برتر از ترس وجودی او بود؛ اما بعدها در دوران سياه – مکارتيسم – هنگامی‌ که در آمريکا همه به دنبال «شکار جادوگران» يعنی کمونيست‌ها و دست چپی‌ها بودند چارلز لاتون اعلام کرد که من و برشت او را از نقطه‌نظر سياسی «گول» زده بوديم و ضمناً اجازه داد تا بيوگرافی او را که در آن به من و به برشت فحش و بد و بی‌راه گفته بود چاپ کنند. اما امروز من از او کينه‌ای به دل ندارم برعکس بايد بگويم که می‌توانم انگيزه‌ی او را از انجام اين کار درک کنم. گاهی اوقات آدم در چنان شرايطی گير می‌کند که اين شرايط بر تمام اعمال و رفتار وی تأثير نحس خود را می‌گذراند. به هر حال لاتون هم دردسرها و نقاط ضعف خودش را داشت. اين مسئله که به خاطر ترس از جنگ از انگليس فرار کرده بود هميشه به صورت عقده‌ای در زندگی‌اش به چشم می‌خورد و از اين مسئله در زندگی‌اش نيز بر عليه او استفاده می‌کردند. او هيچ‌گاه يک انگليسی خوب و با وجدان نبوده و لذا نمی‌توانست يک آمريکايی خوب باشد. لاتون هميشه احساس می‌کرد امنيت و آرامش زندگی او مورد حمله و خطر قرار گرفته‌است. او مرا لو داد تا از خودش دفاع کند. تا از خودش حمايت کند. بلاشک دردناک‌ترين چهره‌ی مکارتيسم همين مسئله بود؛ بدين معنی که باعث بيداری پست‌ترين انگيزه‌های دفاع شخصی در مردم گرديد و باعث شد تا دوست‌ها، زن و شوهرها و خلاصه همگی بر عليه يکديگر بشورند. مکارتيسم يک چرک و گنديدگی واقعی بود.

 

- تأثير شديد و آنی مکارتيسم بر روی زندگی و فعاليت هنری شما چگونه بود؟

 

- خوب به هر حال باعث شد که ناگهان از کار بی‌کارم کردند. بی‌کار به معنای واقعی کلمه يعنی بی‌کار بی‌کار! تمام قراردادهای کاری مرا پاره کردند. در گرد من و تمام مردان هنر و فرهنگ که محکوم به فعاليت ضد آمريکايی شده بودند خلأ کشنده‌ای به وجود آمد و اين فاجعه محدود به محيط تئاتر نبود، بلکه محيط سينما، راديو و تلويزيون را به خود آغشته کرد. وقتی ديدم کاملاً دستم از همه جا کوتاه شده و تمام درها به رويم بسته است تصميم گرفتم از آمريکا دور شوم. به ايتاليا رفتم و در آن‌جا يک فيلم ساختم و بعد به لندن سفر کردم.

 

در اين جا برای تنازع بقا هر کار آبرومندی را پيشنهاد کردند انحام دادم. از ساختن فيلم‌های مستند تا فيلم‌های تبليغاتی تلويزيونی، نوشتن سناريو و کارگردانی سينما با اسم قلابی چون اگر اسم خودم را روی فيلم‌هايم می‌گذاشتم باعث می‌شد تا آن فيلم بازار آمريکا را از دست بدهد. اگر احياناً روزی به فيلم‌هايی که اسم کارگردان آن‌ها «جوزف والتون» بود برخورديد بدانيد ايشان من هستم. به هر حال سال‌ها قاچاقی زندگی کردم و بعدها با گذشت زمان در پايان سال‌های پنجاه هنگامی که عفونت مکارتيسم رو به پايان می‌رفت دوباره با اسم واقعی خودم فيلم‌سازی را شروع کردم و فيلم‌های زيادی ساختم مثل: «جنگل منجمد»، «ملعون»، «ملاقات تصادفی» و «ايوا» اما موفقيت واقعی با فيلم «پيشخدمت» به من رو آورد که سناريو آن را من و هارولد پينتر از روی کتابی اثر «رابين موآم» يعنی نوه‌ی «سامرست موآم» تهيه کرده بوديم. پيشخدمت در بازار آمريکا نيز مؤفقيت فوق‌العاده‌ای به دست آورد و مسخره است که جايزه‌ی منتقدين آمريکايی به خاطر بهترين کارگردان خارجی آن سال به من تعلق گرفت.

 

بعد از آن بود که «مودستی بليز»، «تصادف»، «تشريفات پنهانی»،‌ «قتل تروتسکی»، «قاصد عشق» و «خانه‌ی عروسک» را ساختم. امروز ديگر کارکردن برای من مسئله‌ای نيست اما اغلب با نوعی احساس غم از خودم می‌پرسم که آيا اين مؤفقيت‌ها همه‌ی ارزش‌ها را يکسان و مساوی نکرده‌است، بد و خوب را، چپ و راست را؟ چون معتقدم که مؤفقيت عجيب‌ترين چيزها را در يک سطح قرار می‌دهد. از خودم می‌پرسم در آن زمان‌های ازدست‌رفته و دور آيا من انسان بهتری نبودم، هنگامی که برای تنازع بقا مجبور به جنگيدن بودم، هنگامی که آقای چارلز لاتون از اين‌که با من در جايی ديده شود از ترس غالب تهی می‌کرد!؟

 

مترجم: شک

از مجله‌ی «له اوروپه‌ئو» شماره‌ی 1430