در ضيافت عريان اين شماره در پی مطلب شماره‌ی پيش که در آن به سانسور کتاب‌های هنری پرداخته بوديم، مطلبی از يکی از شماره‌های مجله‌ی سينما، سه ماه بعد از انقلاب 57، انتخاب کرديم که در آن نويسنده، سرخوشانه، سانسور در حکومت پيشين را به باد انتقاد گرفته است؛ اما امان از فردا.

 

 

سانسور در دوران اختناق حتی دست از سر يک نشريه‌ی تخصصی نظير «سينما 58» هم برنمی‌داشت. به اين شکل که ابتدا يک سانسور مقدماتی درباره‌ی کلمه‌به‌کلمه‌ی تمام مطالب اعمال می‌شد؛ يعنی مطالب مجله را وزارت اطلاعات قبل از چاپ کنترل می‌کرد. گاهی کلماتی را حذف و يا کلمه‌ی ديگری را جای آن می‌گذاشت که البته اکثر اوقات حتی با ضوابط خود آن‌ها کاری بيهوده و بی‌معنی بود. ولی به هر حال سانسورچی‌ها کار خودشان را می‌کردند و گوششان به اين حرف‌ها بدهکار نبود. بعد از خواندن مطالب، کليه‌ی صفحات را مهر می‌کردند و مطالب را برمی‌گرداندند. به اين ترتيب ظاهراً ديگر اشکالی در کار نبود و مجله می‌توانست منتشر شود. با اين حال با کمال تعجب «سينما 58» دو بار، هنگامی که آماده‌ی توزيع شده بود، گرفتار توقيف وزارت اطلاعات گرديد. بار اول به خاطر «شباهت»! قضيه از اين قرار بود که در شماره‌ی 12 مجله ضمن گزارشی از فستيوال دهلی، پوستری از اين فستيوال چاپ شد که در اين‌جا مجدداً چاپ کرده‌ايم [ما نکرده‌ايم*]. مردی که در وسط ايستاده و کلاه بر سر دارد از نظر آن‌ها به شاه سابق شباهت دارد (يا داشت!)؛ در نتيجه جلوی انتشار مجله را درشب عيد گرفتند و از ما خواستند که برای روشن‌شدن موضوع اصل پوستر را به وزارت اطلاعات ببريم. اين کار را کرديم و با اين‌که ثابت شد چنين پوستری واقعاً وجود داشته و اين شبهات کاملاً تصادفی بوده، با اين حال انتشار مجله را موکول به درآوردن صفحه‌ای که پوستر در آن چاپ شده بود کردند. برای اين کار چند تن از نويسندگان مجله يک روز تمام نشستند و دانه‌دانه مجله‌ها را باز کردند و آن صفحه را درآوردند. سانسورچی‌ها حتی از شباهت هم وحشت داشتند! البته چنان‌چه اصل پوستر را در دسترس نداشتيم کار به اين سادگی برگزار نمی‌شد و سر و کارمان با مأمورين مربوطه بود!

 

يادمان هست که يک بار گل سرخی در روزنامه‌ی کيهان چاپ شده بود. گل‌برگ‌های اين گل سرخ طوری قرار گرفته بودند که در لابه‌لای آن‌ها در صورت دقيق شدن، کلمه‌ی «بی‌شاه» تشخيص داده می‌شد. گرافيست روزنامه را احضار کردند و در اين باره از او توضيح خواستند. گرافيست توضيح داد که ابداً متوجه اين مطلب نبوده و تصوير گل سرخ را از يک مجله‌ی خارجی بريده است. سانسورچی‌ها دستور داده بودند اصل تصوير را ارائه دهد. گرافيست روزنامه هر چه جستجو می‌کند اصل تصوير را نمی‌يابد و چون يک هفته مهلت داشته تا اصل تصوير را ارائه دهد فوراً شخصی را به خرج خود روانه‌ی کشوری که مجله در آن‌جا چاپ شده بود می‌کند تا به اداره‌ی مجله مراجعه کند و آن شماره‌ی خاص را که مدتی از انتشارش می‌گذشت بگيرد و با خودش بياورد. ماجرا به همين جا ختم نمی‌شود. آن شخص شماره‌ی مورد نظر را در دفتر مجله پيدا نمی‌کند و چون زندگی دوستش به آن مجله بستگی داشته به هر دری می‌زند تا بلکه آن شماره را بيابد. سرانجام شخصی به او می‌گويد اين شماره را فقط در کتابخانه‌ی ملی شهر می‌توانی پيدا کنی چون آن‌ها تمام شماره‌های نشريات را نگهداری می‌کنند. آن شخص به کتابخانه‌ی ملی می‌رود و مجله‌ی مورد نظر را پيدا می‌کند ولی نه به صورت مجزا بلکه به صورت جلد شده با تمام شماره‌های قبلی و بعدی! که البته به آن صورت امکان خروج از کتابخانه را نداشته است. ناچار از کتابخانه خارج می‌شود. يک تيغ ريش‌تراشی می‌خرد. دوباره به کتابخانه می‌رود و صفحه‌ای که عکس گل سرخ در آن چاپ شده بود را باتيغ می‌برد و در جيب می‌گذارد و چون فقط 24 ساعت به پايان مهلت باقی مانده بود يک راست به فرودگاه می‌رود و به طرف تهران پرواز می‌کند. واضح است که گرافيست روزنامه از ساعت‌ها قبل با چشم‌های نگران در فرودگاه انتظار می‌کشيده و هنگامی که دوستش را می‌بيند و می‌فهمد که مأموريتش را با مؤقيت انجام داده نفس راحتی می‌کشد! روز بعد مدرک را ارائه می‌دهد و نجات  پيدا می‌کند. اين هم داستان يک «شباهت» ديگر بود که گاه زندگی آدم‌ها به خاطر اين شباهت‌ها به خطر می‌افتاد!

 

* جمله‌ی داخل کروشه از ما است.