با آخرين نفسهايم: خاطراتی از قرون وسطی (3)
معجزهی کالاندا
ما – دست کم تا چهارده سالگی – چنان ايمان کورکورانهای داشتيم که در صحت معجزهی کالاندا که در سال پربرکت 1640 اتفاق افتاده بود ذرهای شک نمیکرديم. اين معجزه منسوب به قديسهی پيلار است؛ زيرا همين دوشيزهی مقدس بود که در زمانهای قديم، در روزگار تسلط بوميان بر بالای يک ستون در ساراگوسا بر حضرت يعقوب ظاهر شد. او قديسهی نگهبان اسپانيا و يکی از دو سيمای مقدس فرهنگ اسپانيايی است. آن ديگری قديسهی گوادالوپ است که نگهبان کشور مکزيک به شمار میرود؛ اما به نظر من اهميت چندانی ندارد.
در سال 1640 پای يکی از اهالی کالاندا به اسم ميگوئل خوآن پليسر زير چرخ گاری له شد که به ناچار آن را قطع کردند. از آنجا که او آدم خيلی عابدی بود، هر روز به کليسا میرفت، انگشتش را در روغن چراغ لامپايی که روبهروی مجسمهی مريم عذرا میسوخت خيس میکرد و آن را روی پای بريدهاش میماليد. يک شب حضرت مريم در معيت چند فرشته از آسمان پايين آمد و برای او پای تازهای آورد.
اين معجزه را هم – مثل همهی معجزهها – عدهی زيادی از شخصيتهای دينی و طبی آن روزگار تأييد کردهاند (بدون چنين تأييدی اصلاً معجزهای به وجود نمیآيد.). بر پايهی اين معجزه پردههای زيادی رسم کرده و کتابهای فراوانی نوشتهاند. به نظر من معجزات قديسهی لورد در برابر اين معجزهی خيرهکننده هيچ آب و رنگی ندارند. اين جداً فوقالعاده است: مردی «که پای بريدهاش پوسيده و خاک شده» ناگهان به پای دستنخوردهای میرسد! پدرم شمايل گرانبهايی به کليسای کالاندا هديه کرده بود که در دستههای دعاخوانی آن را سر دست میگرفتند، و آنارشيستها آن را مثل همهی پردهها و شمايلهای ديگر طی جنگ داخلی در آتش سوزاندند.
در آبادی ما چنين روايت میکردند که فيليپ چهارم پادشاه اسپانيا شخصاً به آنجا آمده بود تا بر پای از آسمان نازل شده بوسه بزند: در صحت اين روايت هم احدی ترديد نداشت.
اظهارات من دربارهی رقابت قديسهها نبايد اغراقآميز تلقی شود. در همان روزها يک بار در ساراگوسا کشيش، ضمن موعظهی خود دربارهی فضايل و کرامات قديسهی لورد داد سخن داد؛ اما همان جا اضافه کرد که البته ارج و مقام او از قديسهی پيلار پايينتر است. در اين مجلس چند خانم فرانسوی حضور داشتند که به عنوان آموزگار يا مربی در نزد خانوادههای اعيان ساراگوسا زندگی میکردند. اين خانمها از حرفهای کشيش چنان عصبانی شده بودند که به نزذ عالیجناب رومرو اسقف اعلای منطقه شکايت بردند (چند سال بعد آنارشيستها اين جناب اسقف را هم حسابی کتک زدند.). خانمهای فرانسوی نتوانسته بودند بیحرمتی نسبت به قديسهی مشهور خود را تحمل کنند.
در حوالی سال 1960 در مکزيک جريان معجزهی کالاندا را برای يک کشيش فرانسوی که از فرقهی دومينيکن بود تعريف کردم.
او لبخندی زد و گفت: «دوست عزيز، خواهش میکنم اغراق نکنيد!»
مرگ و ايمان حضوری نيرومند داشتند.
اما شور و نشاط زندگی از آنها هم قویتر بود. لذتها همواره دلپذير بودند و هر دم که مجال میيافتند به اوج میرسيدند. موانع، بر قدرت شادی میافزايد.
من با وجود آنکه ايمانی صادقانه داشتم اما هيچ چيز نمیتوانست در برابر کنجکاوی جنسی تسکينناپذيرم مقاومت کند يا خواهش دائمی و سرکشم را فروبنشاند. تا دوازده سالگی تصور میکردم که بچهها را از پاريس میآورند؛ البته نه با لکلک، بلکه خيلی ساده با ماشين يا قطار؛ تا اينکه يکی از دوستانم که دو سال از من بزرگتر بود – و بعدها به دست جمهوریخواهان تيرباران شد – مرا با اين راز بزرگ آشنا کرد. بعد مثل همهی پسربچههای دنيا در دنيايی از فرضيات و حدسيات و اطلاعات راست و دروغ دربارهی مسائل جنسی غرق شدم. به عبارت ديگر نيروی جنسی، بیرحمانه به ترکتازی پرداخت. به ما چنين آموخته بودند که بالاترين فضيلت انسان، عفت و پاکدامنی است که برای زندگی شرافتمندانه ضرورت کامل دارد. ما در زير فشار نبرد بیامانی که در نهادمان ميان پاکدامنی و غريزه در میگرفت، خرد میشديم و از احساس گناه رنج میبرديم. مربيان يسوعی به ما میگفتند:
- میدانيد که چرا حضرت مسيح به سؤالهای هرود جواب نداد؟ چون که هرود آدم شهوترانی بود و پيشوای ما از نفس اماره نفرت داشت.
اغلب از خودم سؤال کردهام که چرا مذهب کاتوليک تا اين حد از غريزهی جنسی وحشت دارد. بیترديد برای اين امر دلايل متنوع تاريخی، اخلاقی، شرعی و همچنين اجتماعی میتوان ذکر کرد.
در جامعهای که مطابق سلسله مراتب معينی سازمان يافته است، نيروی جنسی که هيچ حد و مرزی نمیشناسد، در هر آن میتواند به عامل بینظمی و خطر واقعی تبديل شود. بیترديد به همين دليل است که برخی از بزرگان کليسا و سن توماس آکويناس در عرصهی آشفته و پرمخاطرهی جسمانی چنين سرسختی آشکاری از خود نشان دادهاند؛ تا آنجا که توماس حتی در همآغوشی سادهی زن و شوهر هم نوعی گناه صغيره میديد؛ زيرا انسان هيچ وقت قادر نيست که نفس اماره را کاملاً مهار کند، و نفس اماره هم از بنياد، چيزی پليد است. ميل و لذت جنسی ضروری هستند چرا که خداوند چنين مقرر فرموده است؛ اما همهی علايم نفس اماره (که چيزی جز روابط عاشقانه نيست.) و همهی وسوسههای ناپاک را بايد از خود دور کرد و تنها به يک هدف انديشيد: به دنيا آوردن يک بندهی شکرگزار ديگر برای خداوند.
بارها گفتم که اين ممنوعيت شديد به طور طبيعی به احساس گناه میانجامد که حتی میتواند لذتبخش باشد. خود من تا مدتها گرفتار چنين احساسی بودم. همچنين به دلايلی نامعلوم هميشه در عمل جنسی سايهای از مرگ را حس کردهام: رابطهای اسرارآميز و دائمی. حتی تلاش کردهام که اين احساس توصيفناپذير را با تصاوير سينمايی بيان کنم. در فيلم سگ آندلسی در صحنهای که مرد سينهی برهنهی زن را نوازش میکند، ناگهان صورتش به کاسهی سر مرده تبديل میشود. آيا چنين احساسی بازتاب اين واقعيت نيست که من در کودکی و جوانی قربانی هولناکترين فشار جنسیای بودهام که تاريخ تا کنون به خود ديده است؟
بعضی از جوانهای کالاندا که پول کافی داشتند، سالی دو بار در ساراگوسا به روسپیخانه میرفتند. يک بار در سال 1971 يکی از کافههای کالاندا، به مناسبت جشن سالانهی قديسهی پيلار، پيشخدمتهايی استخدام کرد که چندان پایبند نجابت نبودند. آنها تا دو روز در برابر نيشگونهای محکم و بیحد و حساب مشتريان کافه – که در لهجهی آراگون به آن بيسکوس میگويند – تاب آوردند؛ اما بعد تحملشان تمام شد و فرار را بر قرار ترجيح دادند. البته مشتریهای بینوا غير از نيشگون گرفتن کاری نمیکردند؛ اگر پا را فراتر میگذاشتند فوراً مأموران نظميه وارد ميدان میشدند.
بر وسوسهی اين لذت شيطانی از آن رو افزوده میشد که آن را گناه مرگباری جلوه میدادند و ما نيز سعی میکرديم که از راههای ديگری به طرف آن نقب بزنيم: مثلاً دکتربازی با دختربچهها يا ديدزدن اسافل اعضای حيوانات. يک بار يکی از همشاگردیهای من که برای بررسی پايين تنهی يک ماديان بالای چهارپايهای رفته بود، پيش از آنکه به نتيجهای برسد به زمين افتاد و رسوايی بالا آورد. خوشبختانه ما از لواط چيزی نمیدانستيم.
روزهای تابستان که گرما به اوج میرسيد و مردم بعدازظهرها میخوابيدند و مگسها در کوچههای خلوت وزوز میکردند، ما در لباسفروشی نيمهتاريکی جمع میشديم. درها بسته و پردهها کشيده بود. گردانندهی مغازه به ما مجلههای «سکسی» کرايه میداد که خدا میداند چهطور به آنجا رسيده بودند. مجلههايی نظير هوخا د پارا و KDT که تصاوير آنها از رئاليسم سرپوشيدهای برخوردار بود. اين قبيل مجلات ممنوعه در مقايسه با نشريات امروزی خيلی هم عفيف و نجيب بودند. به ندرت لنگهپايی يا گوشهی سينهای در عکسها ديده میشد؛ اما همين برای برانگيختن شهوت تيز و دامن زدن به آتش حسرتمان کافی بود.
ترجمهی علی امينی نجفی، نشر هوش و ابتکار