معجزه‌ی کالاندا (2)

ديوار قطوری که ميان مردان و زنان وجود داشت اميال نوخاسته‌ی ما را سوزان‌تر می‌کرد. من حتی امروز هم وقتی به اولين تأثرات جنسی‌ام فکر می‌کنم بوی پارچه و لباس، مشامم را پر می‌کند.

در سن سباستين هنگامی که به سيزده چهارده سالگی رسيده بودم، کابين‌های حمام، محلی مناسب برای ارضای کنجکاوی ما بود. هر کابين را تيغه‌ای چوبی از وسط دو قسمت می‌کرد. ما می‌توانستيم از يک کابين از سوراخی که روی تيغه وجود داشت کابين بغلی را ديد بزنيم و لخت‌شدن زن‌ها را تماشا کنيم.

همان سال‌ها مد شده بود که زن‌ها توی کلاه‌هايشان سنجاق‌های بزرگ می‌گذاشتند و وقتی بو می‌بردند که کسی از پشت تيغه آن‌ها را ديد می‌زند، اين سنجاق‌ها را توی سوراخ مربوطه فرو می‌کردند و هيچ هم ابا نداشتند که چشم کنجکاوی را کور کنند. (من در فيلم ال اين خاطره را تصوير کرده‌ام.). ما هم برای خنثی کردن سنجاق‌ها يک تکه شيشه توی سوراخ می‌گذاشتيم.

يکی از دو پزشک کالاندا به اسم دون لئونسيو از آدم‌های باذوق ولايت بود و وقتی مشکلات وجدانی ما را می‌شنيد قهقه‌ی خنده را سر می‌داد. او جمهوری‌خواهی سرسخت بود و سراسر ديوارهای مطب خودش را با صفحات رنگين ماه‌نامه‌ی ال موتين پوشانده بود که يک مجله‌ی آنارشيستی و بسيار ضد کليسايی بود و در اسپانيا خيلی طرف‌دار داشت. يکی از کاريکاتورهای آن را هنوز به خاطر دارم: دو کشيش چاق و چله روی ارابه‌ای نشسته بودند و مسيح که در لای مال‌بند گير کرده بود با چهره‌ای در هم رفته و عرق‌ريزان ارابه را به دنبال می‌کشيد.

اين مجله لحنی خاص داشت؛ مثلاً اگر در مادريد کارگران طی تظاهراتی کشيش‌ها را آزار می‌دادند، عابران را مجروح می‌کردند و ويترين دکان‌ها را می‌شکستند، اين مجله گزارش خود را اين طور می‌نوشت:

«ديروز عصر کارگران با آرامش از کوچه‌ی مونترا عبور می‌کردند که ناگهان با دو کشيش مواجه شدند که از روبه‌رو می‌آمدند. کارگران با مشاهده‌ی اين تحريک آشکار...»

من هميشه از اين گزارش به عنوان نمونه‌ای جالب از «تحريک» ياد می‌کنم...

 

ما فقط در هفته‌ی مقدس و تعطيلات تابستان به کالاندا می‌آمديم – و اين قاعده تا سال 1913 که من شمال و شهر سن سباستين را کشف کردم – ادامه داشت. آدم‌های کنجکاو زيادی حتی از آبادی‌های مجاور به تماشای خانه‌ی نوساز ما می‌آمدند. پدرم اين خانه را مطابق مد روز ساخته بود؛ يعنی به همان سبک «بی‌قواره‌»ای که به تازگی مورد عنايت تاريخ هنر قرار گرفته و بزرگ‌ترين نماينده‌ی آن در اسپانيا گائودی معمار معروف اهل کاتالونيا است.

روی پله‌های خانه‌ی ما هميشه چند بچه فقير هشت تا ده ساله نشسته بودند که هر وقت در خانه باز می‌شد با حسرت به تزئينات «پرزرق و برق» خانه چشم می‌دوختند. هر بچه‌ای برادر يا خواهر کوچک‌ترش را بغل کرده بود که مگس‌ها در گوشه‌ی چشمان قی‌آلود يا کنار لب و دهانش وول می‌خوردند. مادران اين بچه‌ها در مزرعه کار می‌کردند و اگر هم به خانه می‌آمدند خوراک سيب‌زمينی و لوبيا درست می‌کردند که غذای اصلی کارگران کشاورزی بود.

پدرم در حدود سه کيلومتری آبادی و در حاشيه‌ی رودخانه يک خانه‌ی ييلاقی ساخته بود که به آن لاتوره می‌گفتيم. گرداگرد خانه را باغ ميوه‌ای فراگرفته بود که تا برکه‌ای که روی آن يک قايق داشتيم امتداد می‌يافت و بعد به رودخانه می‌رسيد. از وسط باغ که باغبان ما در آن سبزی کاشته بود کانال آبياری کوچکی می‌گذشت.

همه‌ی ما که حداقل ده نفر بوديم تقريباً هر روز با دو ارابه روانه‌ی لاتوره می‌شديم. ما بچه‌ها که در گاری خودمان چپيده بوديم در طول راه اغلب با بچه‌های لاغر و ژنده‌پوشی برخورد می‌کرديم که از روی جاده در سطل‌های بدقواره‌شان پهن اسب جمع می‌کردند تا جاليزهای چند جريبی خانواده‌‌هايشان را کودپاشی کنند. به نظرم می‌رسيد که ما خوش‌بخت‌ها اين صحنه‌های محروميت را با بی‌اعتنايی کامل پشت سر می‌گذاشتيم.

بيشتر شب‌ها در باغ خودمان در زير نور ملايم لامپاها سفره‌ای رنگين پهن می‌کرديم و ديرگاه به خانه برمی‌گشتيم. زندگی راحت و آسوده‌ای بود. اگر من به کسانی تعلق داشتم که زمين را با عرق جبينشان آب می‌دادند و از زمين پهن جمع می‌کردند، امروز چه خاطراتی از آن روزگار داشتم؟

ما بی‌گمان آخرين نمايندگان يک نظام بسيار قديمی بوديم. دادو ستد رواج چندانی نداشت. زمان بر مداری ثابت می‌چرخيد. انديشه، گرفتار سکون و ايستايی بود. توليد روغن زيتون يگانه صنعت منطقه بود. پارچه، لوازم‌آلات فلزی و دارو از خارج وارد می‌شد؛ البته دارو بيشتر به شکل مواد اوليه به دست دوافروش‌ها می‌رسيد و آن‌ها طبق نسخه‌ی دکتر، دارو می‌ساختند و می‌فروختند.

پيشه‌وران بومی نيازهای اوليه را برآورده می‌کردند: يک آهنگر، يک مسگر، يک کوزه‌گر، يک سراج، يک نانوا، يک نساج و چند بنا داشتيم.

کشاورزی هنوز به شيوه‌ی نيمه‌فئودالی انجام می‌شد: مالک زمين، اراضی خود را در اختيار زارعان قرار می‌داد و در عوض، نيمی از محصول را دريافت می‌کرد.

يکی از دوستان خانوادگی ما در سال‌های 1904 و 1905 از ما تعدادی عکس گرفته‌ بود که من بعضی از آن‌ها را هنوز دارم. اين عکس‌ها برجسته‌نما هستند و با دوربينی خاص آن زمان‌ها گرفته شده‌اند. پدرم با هيکل تنومند و سبيل سفيد و پرپشتش در همه‌ی عکس‌ها کلاه کوبايی به سر دارد (غير از يک جا که کلاه حصيری به سر گذاشته.). يک عکس، مادرم را در بيست و چهارسالگی نشان می‌دهد که با صورت قهوه‌ای و خندانش از کليسا بيرون می‌آيد در حالی که همه‌ی افراد متشخص آبادی به او سلام می‌کنند. عکس ديگری پدر و مادرم را با يک چتر آفتابی نشان می‌دهد، که در آن مادرم بر الاغ سوار است (اسم اين عکس را «فرار به مصر» گذاشته بوديم.). در عکس ديگری من شش ساله هستم و با بچه‌های ديگر وسط يک مزرعه‌ی ذرت نشسته‌ام. تصاويری از زنان رخت‌شوی و دهقانان در حال پشم‌چينی هم در عکس‌ها ديده می‌شود. يک عکس خواهرم کونچيتا را نشان می‌دهد که دارد به سگش خوراک می‌دهد. در گوشه‌ی عکس پرنده‌ی خيلی قشنگی در آشيانه‌اش ديده می‌شود.

امروزه در کالاندا فقيرها به خاطر يک لقمه نان روزهای جمعه روبه‌روی کليسا نمی‌نشينند. آبادی تا حدی به رفاه رسيده و مردم خوب زندگی می‌کنند. جامه‌های سنتی مدت‌هاست که ورافتاده‌اند: آن کمربند پهن، کلاه کاچيرولو و شلوار پاچه‌تنگ، ديگر خريدار ندارد.

خيابان‌ها آسفالت شده‌اند و چراغ برق دارند. آب لوله‌کشی، کانال‌های فاضلاب، سينما و بار به شهر راه باز کرده‌اند. مثل همه جای دنيا تلويزيون در ايفای رسالت بی‌هويت کردن تماشاگرانش فعال است. ماشين، موتورسيکلت، يخچال و رفاه مادی جمع و جوری فراهم آمده است که از مواهب جامعه‌ی ماست. در اين‌جا هم پيشرفت علمی و فنی، اخلاق و وجدان بشری را به دوردست‌ها تبعيد کرده است. آشوب و اغتشاش مداوم، هر روز با ابعاد مهيب‌تری به شکل انفجار جمعيت ظاهر می‌شود.

من اين سعادت را داشته‌ام که کودکی‌ام را در قرون وسطی گذراندم؛ در دورانی که به قول اويسمان «رنج‌بار و دل‌نشين» بود؛ رنج‌بار به سبب کمبودهای مادی، و دل‌نشين به دليل مواهب معنوی‌اش؛ درست برعکس امروز.

ترجمه‌ی علی امينی نجفی، نشر هوش و ابتکار