سفر توريبيو به مادريد سفر هولناکی بود: ظاهر نامرتب کامپومانس که در ده برايش اين اندازه گرفتاری به وجود آورده بود، از خاطرش نمی‌رفت. کامپومانس! نماد همه‌ی آن چيزهايی که آرامشش را به هم می‌زد! کليه‌ی صفات زشتی را که از آن‌ها بيش از هر چيز متنفر بود به او نسبت می‌داد و از اين‌که از دادن نسبت‌هايی مثل نظر بد داشتن و يا بی‌وفايی به او خودداری کند لذت می‌برد. به خود می‌گفت: «بی‌وفا؟ بدنظر؟ کامپومانس؟ مگر اين‌که خواب ديده باشد، مغرور. او چيزی جز يک انسان مغرور ابتدايی نيست!»... و نمی‌توانست بخوابد.

دستکشی را برداشت و خواست آن را به دست کند؛ پيش خود فکر کرد: کامپومانس چنين دست‌کش‌هايی به دست می‌کند... توی چشم خواهد زد! و آن‌ها را به دست نکرد.

به مادريد آمد؛ حال آن‌که قيافه‌ی نامرتب کامپومانس جلوی نظرش بود. عصر آن روز، به همان قهوه‌خانه‌ی قديمی رفت؛ جايی‌که می‌خواست با حرف‌زدن از اين در و آن در، کامپومانس را فراموش کند. هنگامی که وارد قهوه‌خانه شد، سر و کله‌ی دوستانش هنوز پيدا نشده بود. پشت ميز پهلويی مردی تنها نشسته بود و سيگار برگ می‌کشيد. توريبيو او را نگريست و به ياد کامپومانس افتاد.

بعد دوستانش و مرد ميز پهلويی آمدند، و دور هر ميز جمعيتی کوچک گرد آمد و هر گروه شروع به حل و فصل مسايل دنيوی و اخروی کردند.

توريبيو مثل هميشه به قهوه‌خانه‌ی قديمی می‌رفت و تقريباً هر روز اولين کسی بود که وارد می شد و همان مرد را می‌ديد که تنها پشت ميز پهلويی نشسته است و سيگار برگ می‌کشد. احساسی ناخوشايند نسبت به مرد وجودش را فرا می‌گرفت که نفرت شديدی را موجب می‌گشت. آن مرد را نمی‌شناخت. نم‌دانست کيست، چه می کند و يا چه می‌گويد. هيچ‌چيز راجع به او نمی‌دانست، جز اين که از صميم قلب از او متنفر بود.

به خود می‌گفت: «خدای من، ديگر از اين آدم حالم به هم می خورد.» و برای توجيه تنفر خود، هزار و يک عيب و ايراد جزئی از خود در می‌آورد و به او نسبت می‌داد، بی ‌آن‌که از صحت هيچ يک اطلاعی داشته باشد.

«با چه غروری سيگار برگش را دود می‌کند!» «چه نگاه نفرت انگيزی دارد!» «چه بادی به غبغب انداخته!» «اين‌طور که از کت و شلوارش پيداست احساس روشن‌فکر بودن هم دارد!» «چه طور به من خيره شده است... چه‌قدر هم از من بدش می‌آيد... اين را راحت می‌شود فهميد.»

و اين همه، دروغی بيش نبود. توريبيو به خوبی می‌دانست که طرف نه تنها مغرور و بی‌اعتنا نبود، بلکه بادی به غبغب نداشت و از او هم متنفر نبود.

«وقتی می آيد سلام هم نمی‌کند.» توريبيو هم سلام نمی‌کرد.

پس از آن‌که، اين ايرادها را به قدر کافی پيش خود تکرار می‌کرد، امر بر او مسجل می‌شد؛ به همه‌ی آن‌ها شکل حقيقت می‌داد و اطمينان پيدا می‌کرد که آن مرد از او متنفر است.

وارد قهوه‌خانه می‌شد: «آن‌جا نشسته است! چه‌طور به من نگاه می‌کند؟! از من متنفر است؛ کاملاً پيداست که از من متنفر است!»

جلوی دوستانش شروع به بدگويی از آن مرد می‌کرد. می‌گفت که آن‌ها از هم متنفرند و هزاران دروغ ديگر درباره‌ی اين‌که چگونه با خشم و غضب و با تکبر يکديگر را می‌نگرند. طوری که در نهايت خودش هم آن‌ها را باور کرده بود.

مرد ميز پهلويی در برابر تمام اين ها بی‌تفاوت ماند. شايد از آن چه در سر توريبيو می‌گذشت مطلع بود ولی هيچ واکنشی از خود نشان نمی داد.

يک روز توريبيو سر حال وارد قهوه‌خانه شد. اولين چيزی که ديد اين بود که مرد، کنار ميز توريبيو و دوستانش نشسته است.

«نيگا کن! ميز خودش خالی‌ست سر ميز ما نشسته است! حتماً قصد دعوا دارد!... ولی توی قهوه‌خانه ميز مال کسی است که زودتر بيايد... همه جا همين طور است. او ميز خود را دارد؛ پس چرا سر ميز ما نشسته؟... نه! من سر ميز خودمان می‌نشينم. می‌خواهد دعوا راه بيندازد؟ پس بايد خودش شروع کند... البته! خيال دارد پهلويش بنشينم بعد شروع کند...»

توريبيو سر همان ميز، مقابل آن شخص نشست و پيش‌خدمت آمد و فنجان جلوی توريبيو را برد.

«چی؟ می خواهی آن را سر يک ميز دیگر ببری؟ نه نه! بگذار همين جا باشد!» در اين حين نگاهی به مرد انداخت. پيش‌خدمت گفت:

«نه جوان، از اين فنجان استفاده شده، آقايی که با آقای رافائل نشسته بود از آن قهوه نوشيده است.»

پس اسمش رافائل بوده؟ چه اسم زشتی!

توريبيو شروع به نوشيدن قهوه کرد. قلبش تند می‌زد و نمی‌دانست دارد چه اتفاقی می‌افتد.

حالا فنجان خالی شده بود. گيلاس کنياک را يک‌باره در گلو خالی کرد. يک کنياک ديگر سفارش داد. باز يکی ديگر. اين خلاف عادت او بود. صورتش می‌سوخت. سرانجام رو به آن مرد کرد و پرسيد:

«چرا شما با اين که ميز خودتان خالی است اين جا نشسته‌ايد؟»

آن مرد به دقت در او نگريست و پيش خود گفت: «فکر می‌کردم پسرک بی چاره و ديوانه است.» و پاسخی نداد.

«پرسيدم چرا سر اين ميز نشسته‌ايد؟»

«برای اين که دلم می‌خواهد.»

«نمی‌دانيد اين ميز مال ماست؟»

رافائل نزديک بود داغ کند ولی فکر کرد: «بهتر است من رفتار خوبی داشته باشم. آدم بی‌چاره‌ای است!»

«می‌دانيد آقا، وقتی من آمدم، يکی از آشنايان سر اين ميز نشسته بود، من هم پيش او نشستم.» اين حقيقت داشت.

«پس چرا وقتی آشنای شما رفت ميز را ترک نکرديد؟»

توريبيو يک کنياک ديگر سفارش داد. رافائل با نگرانی او را تماشا کرد، چنان‌که گويی ديوانه‌ای را می نگرد. سپس پاسخ داد:

«برای اين که می‌خواستم کنار شما باشم... اين قدر الکل ننوشيد!»

«اين به شما چه ربطی دارد؟»

رافائل فکر کرد: «عاقلانه‌تر از همه اين است که بروم!» و بلند شد و به توريبيو گفن: «شما آرامشتان را حفظ کنيد!» و رفت.

در طول آن روز توريبيو ناراحت بود. البته: بالا زدن چهار کنياک، در حالی که بيشتر از يکی نمی‌زد، چه قدر احمقانه بود!

«من بايد بر خودم مسلط شوم!»

روز بعد به قهوه‌خانه رفت. رافائل آن جا نشسته بود! اما این بار سر ميز خودش! توريبيو به سويش رفت؛ رافائل پيش خود فکر کرد: «باز هم اين ديوانه!»

توريبيو با هزار و يک توضيح و تفسير از رافائل تقاضای بخشش کرد و از او خواست کنارش بنشيند.

از آن پس آنان دوستانی خوب و بسيار صميمی شدند. توريبيو از کامپومانس برای رافائل گفت.

رافائل قلب رئوفی داشت و خيلی دوست‌داشتنی بود!

وقتی توريبيو به ده برگشت، جداشدن از رافائل برايش بسيار دردناک بود. وارد ده که شد، اولين کسی را که ديد کامپومانس بود. ولی چه‌قدر عجيب! ذره‌ای نسبت به او احساس تنفر نمی‌کرد. حتی او را دوست‌داشتنی يافت.

پيش خود گفت: «آدم بدبختی است.»

از آن پس اغلب به اين که چگونه نفرتش از کامپومانس به احساس هم‌دردی بدل شده بود، فکر می‌کرد.

يک روز با يکی از دوستان مادريدی‌اش به گردش رفته بود که يک‌هو کامپومانس را ديد. توريبيو او را به دوستش نشان داد و گفت: «می‌دانی اين مرد شبيه کيست؟»

«شبيه کی؟»

«رافائل.»

البته، همين طور  هم بود! او تا آن زمان متوجه اين موضوع نشده بود؛ يعنی در واقع متوجه شده بود، ولی در ضمير ناخودآگاهش.

حالا معلوم شد چرا تا اين اندازه از رافائل متنفر بود و چرا پس از اين که با او آشتی کرده بود، تنفرش از کامپومانس از بين رفته بود.

با خود گفت: «چه‌قدر عجيب!» «تنها شيطان دلايل واقعی نفرت و علاقه را می‌داند! انسان عجيب ترين موجودات است!»

اين حقيقتی است. روح آدمی وجوه شگفت‌انگيزی دارد.

 

از کتاب «43 داستان عاشقانه»، ترجمه‌ی علی عبداللهی، نشر مرکز