ضيافت عريان: پینوشت بر نام گل سرخ: پستمدرنيسم، طنز، لذتبردنی
اُمبرتو اکو نويسنده، فيلسوف، مورخ و منتقد ادبی و فرهنگی، استاد دانشگاه بولوناست و از صاحبنظران برجسته در عرصهی معناشناسی و نشانهشناسی است. رمان پرفروش وی تحت عنوان نام گل سرخ نخستين بار در 1980 به زبان ايتاليايی منتشر شد و در 1986 نيز فيلمی بر اساس آن تهيه و به اکران عمومی درآمد. غالباً از اين رمان به عنوان نمونهی برجستهای از ادبيات پستمدرن ياد میشود. اين رمان مرز بين ادبيات عامه و ادبيات جدی، بين فرهنگ نازل و فرهنگ پيشرفته را بسيار فراتر از حد معمول خود برده و به تقليدی مسخره از ژانری ديگر (رمان پليسی) میپردازد. در حالیکه فضای داستان و ظرف زمانی و مکانی رخدادهای آن دوران قرون وسطی است. اين رمان در عين حال تعبير کژديسهای است از پويش عصر مدرن برای يافتن اطمينان و قطعيت. سبک عمدهی حاکم بر داستان يادآور سبک داستانهای تخيلی است. جان بارث و خود اکو در نوشته های تحليلی و نظری خود به اين نوع داستانهای تخيلی اشارات زيادی دارند. اکو در پینوشتی بر اين داستان که در سال 1983 به طور مستقل به زبان ايتاليايی چاپ و منتشر شده بود، ديدگاهها و نقطهنظرات خود دربارهی نگرش پستمدرن را ترسيم و ارائه میکند. وی در اين نگرش نوعی استعلا و نوعی تقليد از تجربيات زندگی روزمرهی انسانهای عصر حاضر میبيند. در زير بخشی از پینوشت اکو بر نام گل سرخ وی را تحت عنوان «پستمدرنيسم، طنز، لذتبردنی» میخوانيم:
* * *
ظرف سال 1965 تا امروز دو نظريه به طور قطعی و دقيق توضيح داده شدهاند: نخست اين نظريه که طرح کلی يا موضوع اصلی [plot] را میتوان در شکل نقل قول از ديگر طرحهای کلی نيز پيدا کرد. دوم اين نظريه که نقل قولها میتوانند به مراتب از طرح کلیای که از آن نقل قول شده است کمتر واقعيتگريز باشند. در سال 1971 من ويراستاری مجموعهی Almanaco Bompiani در تجليل از «بازگشت به طرح کلی» را بر عهده گرفتم؛ گر چه اين بازگشت از طريق نوعی ارزيابی مجددِ طنزآلود و کنايی (نه بدون تحسين) از ديدگاهها و نقطهنظرات پونسون دوترای [Ponson du Terrail] و اوژن سو [Eugene Sue] و تحسين (با طنز و کنايهی بسيار اندک) برخی از آثار عظيم دوما صورت گرفت. در آن مرحله اساسیترين معضلی که مطرح بود اين مسئله بود که آيا رمانی میتواند وجود داشته باشد که واقعيتگريز نباشد و در عين حال قابل لذتبردن نيز باشد؟ اين پيوند، و همينطور کشف مجدد نه تنها طرح کلی بلکه کشف مجدد قابليت التذاذ نيز میبايست توسط نظريهپردازان پستمدرنيست آمريکايی صورت تحقق پيدا کند.
متأسفانه «پستمدرن» به صورت واژهای همهفنحريف1 در آمده است. به عقيدهی من اين واژه امروزه در مورد هر چيزی که شخص استفادهکنندهی آن دوست دارد، به کار برده میشود؛ يا به هر آنچه که دلش بخواهد اطلاق میکند. علاوه بر اين به نظر میرسد تلاش زيادی میشود تا اين واژه را عطف به ماسبقی سازند: ابتدا اين واژه ظاهراً به نويسندگان يا هنرمندان خاصی اطلاق میشد که طی دو دههی گذشته فعال بودند؛ سپس به تدريج به اوايل قرن اخير برده شد؛ پس از آن حتی بسيار دورتر از آن کشانده شد. اين روند برگشتی و رو به عثب و گذشتهنگر همچنان ادامه دارد. به زودی شاهد خواهيم بود که مقولهی پستمدرن حتی نويسندگان و شخصيتهايی چون هُمر را نيز در بر بگيرد.
من جداً معتقدم که پستمدرنيسم جريانی نيست که بتوان آن را به لحاظ زمانی تعريف کرد؛ بلکه مقولهای است آرمانی – يا به تعبير بهتر قماش پشمیِ مصنوعی، نوعی روش عمل يا شيوهی اجرايی است. میتوانيم بگوييم که هر دوره، پستمدرنيسم خاص خود را دارد، همانطوری که سبکگزينی يا اطوارگرايی [mannerism] خاص خود را دارد (در واقع تعجب میکنم اگر پستمدرنيسم نام مدرنی برای سبکگزينی به عنوان مقولهای فراتاريخی نباشد). به زعم من در هر دوره لحظهها يا گشتاورهای بحرانی خاصی وجود دارد، نظير آنچه که نيچه در کتاب انديشههای خارج از فصل به توصيف و تشريح آنها پرداخته است؛ که در آن به خطرات و مضّار مطالعات تاريحی اشاره میکند. گذشته ما را مشروط میسازد، غارت و چپاولمان میکند، به ستوهمان میآورد، و با تهديد و ارعاب از ما باج میستاند. آوانگارد تاريخی (البته در اينجا من آوانگارد را مقولهای فراتاريخی [metahistorical category] نيز میدانم) سعی میکند حسابهای خود را با گذشته تسويه کند.
«مرگ بر مهتاب» - شعار معروف فوتوريستها – بيانيهی شاخص هر آوانگارد محسوب میشود. فقط بايد به جای «مهتاب» هر اسم ديگری را که مناسب دانستيد، بگذاريد. آوانگارد گذشته را محو و نابود میسازد: زنان اهل آوينيون نمونهی شاخص نمايشنامههای آوانگارد به شمار میرود. پس از آن آوانگارد فراتر رفته و «مجاز» را نابود ساخته و آن را حذف میکند؛ سپس به انتزاع، امور غير رسمی، کرباس سفيد، رنگارنگ و ذغالی سوخته میرسد. در معماری و هنرهای تصويری يا بصری، آوانگارد را میتوان در شکل دیوارهای کشويی، ساختمانهای بلند ميله مانند و نوکتيز، حجمها و منشورهای متوازیالسطوح و هنرهای نازل ديد. در ادبيات میتوان آن را در قالب نابودی و انهدام جريان گفتمان، کولاژهای سبک باروز، سکوت و صفحات سفيد متجلی ديد. در موسيقی نيز میتوان آن را در شکل گذار از آتوناليته به سر و صدا، و به سکوت محض (در اين معنا قفس اوليه، مدرن است) مشاهده نمود.
اما لحظهی پستمدرن زمانی فرا میرسد که آوانگارد (مدرن) ديگر قادر به ادامهدادن و پيشروی نبوده و نمیتواند گامی فراتر به سمت جلو بردارد: زيرا آوانگارد فرازبانی خلق میکند که دربارهی متون غیرممکن خودِ اين فرازبان حرف میزند. پاسخ پستمدرن به مدرن متضمن تصديق اين نکته است که گذشته بايد به تجديد نظر يا بازنگری در خود اقدام کند؛ زيرا گذشته واقعاً نمیتواند تابود شود؛ به دليل آنکه نابودی گذشته به سکوت و خاموشی میانجامد. البته اين تجديد نظر و بازنگری در گذشته بايد با طنز و کنايه همراه باشد، نه به گونهای سادهلوحانه حاکی از اينکه از هرگونه گناه و خطا مبرّی است.
من نگرش يا ديدگاه پستمدرن را همچون مردی میدانم که عاشق زنی است بسيار با فرهنگ، و میداند که نمیتواند به او بگويد که «ديوانهوار عاشقتم»؛ زيرا میداند که زن میداند (و زن هم میداند که او میداند) که اين کلمات را قبلاً باربارا کارتلند در کتاب خود گفته است. معذلک راه حلی برای اين قضيه وجود دارد؛ مرد میتواند بگويد «همانطور که باربارا کارتلند گفته است، من ديوانهوار عاشقتم». به هر حال در اينجا وی با اجتناب از برائت کاذب و گفتن اينکه ديگر ممکن نيست که بتوان با سادگی و معصوميت حرف زد، چيزی را که میخواست به زن بگويد، خواهد گفت؛ يعنی به او میگويد که عاشق اوست؛ ولی در عصری عاشق اوست که معصوميت و پاکی در آن جايی ندارد. اگر زن با اين امر مؤافق باشد و با آن همصدا شود، اظهار عشقی مشابه دريافت خواهد کرد. هيچ يک از دو گوينده خود را معصوم و بیگناه نمیداند؛ هر دو چالش گذشته، و چالش چيزی را که قبلاً گفته شده بود، خواهند پذيرفت، چيزی که قادر به حذف و نفی آن نيستند. هر دوی آنها آگاهانه و با لذت فراوان بازی طنز و کنايه را اجرا خواهند کرد... ليکن هر دو، يک بار ديگر در صحبت از عشق مؤفق خواهند بود.
طنز، کنايه، بازی فرازبانی و اظهار علنی تشديد گشته و افزايش میيابند. بدين ترتيب هر کسی که به کمک مقولهی مدرن قادر به درک بازی نباشد، تنها میتواند آن را نفی کند؛ ليکن با مقولهی پستمدرن امکان ندارد که هم بتوان بازی را درک کرد و هم آن را جدی گرفت؛ زيرا در کل کيفيت (خطر) طنز و تجاهل و جود دارد. همواره کسی هست که گفتمانهای طنزآلود و کنايی را جدی بگيرد. من فکر میکنم که کولاژهای پيکاسو، خوان گريش و براک آميزههايی مدرن به شمار میروند، و همين امر دليل عدم پذيرش و عدم مقبوليت آنها نزد افراد عادی است. از سوی ديگر کولاژهای ماکس ارنست، که اجزا و تکههای مختلفی از گراورها و قلمزنیهای قرن نوزدهمی را کنار هم چسبانده و آن ها را سرهمبندی نمود، آميزههای پستمدرن به شمار میروند: آنها را می توان به عنوان داستانهای تخيلی، يا نقل و بازگويی خواب و رويا تعبير نمود؛ البته بدون کمترين آگاهی از اينکه کولاژهای مذکور ممکن است به بحثهايی دربارهی ماهيت گراورها و قلمزنیهای مذکور، و حتی شايد به بحث دربارهی ماهيت خود کولاژ بيانجامند. اگر «پستمدرن» را به اين معنا بگيريم، در اين صورت کاملاً روشن است که چرا استرن و رابله پستمدرن بودند، و چرا بورخش قطعاً پستمدرن هست، و چرا در اين هنرمند همزمان لحظهی مدرن و پستمدرن میتوانند با هم وجود داشته باشند يا به تناوب جايگزين هم شوند، يا به طور تنگاتنگ و نزديک از پی هم بيايند. به جيمز جويس نگاه کنيد: کتاب تصوير هنرمند در جوانی وی داستان يک تلاش و مبارزه در عصر مدرن است. کتاب دوبلينیهای وی، حتی اگر پيش از تصوير هنرمند هم درمیآمد، مدرنتر از تصوير هنرمند محسوب میشود. رمان ديگر وی يعنی يوليسِز در حد فاصل و لبهی مرز قرار دارد. ولی بيداری فينگانها اثری پستمدرن است، يا حداقل از گفتمان پستمدرن تقليد میکند: اين کتاب برای آنکه درک و فهم گردد، خواستار نفی آنچه که قبلاً گفته شد نيست؛ بلکه خواستار بازانديشی و تفکر مجدد در آنهاست.
دربارهی موضوع پستمدرن تقريباً همه چيز گفته شده است (يعنی در مقالاتی نظير ادبيات فرسودگی اثر جان بارث که تاريخ آن به 1967 باز میگردد). اين بدان معنی نيست که من کاملاً با درجاتی مؤافق باشم که نظريهپردازان پستمدرنيسم (به گفتهی بارث) به نويسندگان و هنرمندان مختلف داده و بر اساس اين درجهبندیها مشخص میسازند که کدام نويسنده يا هنرمند پستمدرن است و کدام نويسنده يا هنرمند هنوز به اين درجه يا مرحله نرسيده است. بلکه به معنای آن است که من علاقهمند به اين قضيه هستم که گرايش اين نظريهپردازان برخاسته از مفروضات و پيشفرضهای آنان است:
نويسندهی پستمدرنيست ايدهآل و مطلوب نظر من، والدين مدرنيستِ
قرن بيستمی خود يا اجداد و نياکانِ ماقبلِ مدرنيستِ فرنِ نوزدهمیِ خود را
نه صرفاً به طور دربست نفی و انکار میکند و نه صرفاً به طور دربست به
تقليد از آنان میپردازد. وی نيمهی نخست قرن ما را در زير گامهای خود
دارد نه بر پشت خود. نويسندهی پستمدرن بدون لغزيدن به دامن سادگی
اخلاقی يا هنری، يا افتادن به دام نويسندگی مبتذل و پيشپاافتاده،
سکهپرستی و رشوهخواری به سبک رايج در خيابان مَديسون، يا سادگی و
خامی کاذب يا واقعی، خواستار داستانی است که به مراتب بيش از آثار
اعجابآور مدرنيستیِ متأخر (البته طبق تعريف و قضاوت من) نظير داستانها
و متونی برای هيچ اثر ساموئل بکت يا آتش کمرنگ اثر ناباکوف، از جاذبههای
دمکراتيک برخوردار باشد. وی نمیتواند اميدوار باشد که به پای مريدان
سرسپردهی جيمز ميچنر و ايروينگ والاس برسد و پا به پای آنان حرکت کند –
نيازی به ذکر عوام بیسوادِ محاطب رسانههای گروهی که شست و شوی
مغزی شدهاند، نيست. ليکن بايد اميدوار و خرسند و مسرور باشد، حداقل
بخشی از ايام، که به فراتر از «محفل مسيحيان صدر» (به تعبير توماس مان)
برسد:
يعنی فراتر از مريدان حرفهای هنر عالی و پيشرفته...
رمان مطلوب و ايدهآل پستمدرنيستی به نوعی فراتر از نزاع بين واقعگرايی و ضد
واقعگرايی، اصالت صورت (فرماليسم) و اصالت محتوا، ادبيات محض و ادبيات متعهد،
داستانهای محافل ادبی و داستانهای مبتذل... سر بر خواهد آورد؛ رمانی خواهد
بود فراتر و برتر از تمامی اين نمونهها. تمثيل مورد نظر من جاز خوب يا موسيقی
کلاسيک است: فرد در جريان گوشدادنهای پياپی و متوالی يا با مطالعه و بررسی
دقيق يک قطعهی موسيقی متوجهی چيزهای زيادی میشود که بار اول متوجهی
آنها نشده بود؛ ليکن بار اول میتواند آنچنان فريبنده و ازخودبیخودکننده باشد
و فرد را – نه فقط متخصصين را – چنان دستخوش احساسات شديد سازد که از
تکرار مجدد آن دچار شور و شعف گردد.2
اين مطالب را جان بارث در سال 1980 به صورت مختصر نوشته بود ولی اين بار تحت عنوان ادبيات تجديد قوا: داستانهای تخيلی پستمدرنيستی. طبعاً بحثهای بيشتری میتوان دربارهی اين موضوع صورت داد؛ البته با تمايل بيشتر به سمت پارادوکسها. و اين همان کاری است که لزلی فيدلر در حال انجام آن است. در سال 1980 نشريهی Salmagundi در شمارهی 51-50 خود مناقشهی ميان فيدلر و ديگر نويسندگان آمريکايی را چاپ و منتشر کرد. قطعاً کار فيدلر جاذبهی چندانی در پی ندارد. وی به تمجيد و تحسين از رمانهايی میپردازد نظير آخرين بازماندهی موهيکانها، داستانهای ماجراجويانه، رمانهای سبک گوتيک، داستانهای مبتذل و پيشپاافتادهای که از سوی منتقدان مورد تحقير و استهزا قرار گرفتهاند؛ يعنی همان داستان ها و رمانهايی که به هر حال میتوانستند اسطورههايی خلق کرده و قوهی تخيل بيش از يک نسل را تحت کنترل و در يد تصرف خود درآورند. وی به فکر آن است که آيا میشود دوباره چيزی شبيه رمان کلبهی عمو تام خلق و عرضه شود؛ کتابی که با شور و ولع کافی و يکسان بتوان در آشپزخانه، اتاق نشيمن، و شيرخوارگاه آن را خواند. وی شکسپير را همراه با بر باد رفته، در زمرهی کسانی قرار میدهد که میدانند چگونه خوانندگان را سرگرم سازند. همهی ما میدانيم که او منتقدی است بسيار زيرکتر از آنکه به این چيزها عقيده داشته باشد. وی صرفاً میخواهد موانعی را که بين هنر و قابليت لذتبردن (لذتپذيری) ايجاد شدهاند، از ميان بردارد. وی احساس میکند که امروزه به دست آوردن مخاطبان وسيع و در اختيار گرفتن کنترل قوهی تخيلات و روياهای آنان به معنای عمل کردن همانند آوانگارد است؛ ولی در عين حال ما را آزاد میگذارد تا بگوييم که در اختيار گرفتن قوهی تخيل و روياهای خوانندگان لزوماً به معنای تشويقِ گريز از واقعيت نيست؛ بلکه میتواند به معنای تقويت و تحکيم آنها نيز باشد.
منبع ترجمهی فارسی مقالهی حاضر دو کتاب زير است:
- Charles Jencks (ed) The Post – Modern Reader (London: Academy Editions, 1992) PP. 73 – 75: Postscript to the Name of the Rose: "Postmodernism, Irony, the Enjoyable.
- Walter Truett Anderson, The
1. bon a tout faire.
2. Hohn Barth, "The Literature of Replenishment: Postmodernist Fiction", The
از کتاب پست مدرنيته و پست مدرنيسم، ترجمه و تدوين حسينعلی نوذری، انتشارات نقش جهان