کلود شابرل (متولد1930)، پس از شکست تجاری فيلم زنان خوب در 1960، با فيلم ماده غزال‌ها (1968) به اوج خلاقيت خود بازگشت. ماده غزال‌ها در زمستانی در شهر سن تروپه اتفاق می‌افتد و فيلمی است که با لطافت تمام وسوسه‌ی همجنس‌بازی زنان را با تصاويری بديع و زيبا مورد مطالعه قرار می‌دهد. همکاری دراز مدت او با فيلم‌بردارش، ژان ربيه (متولد 1927)، دستيار پيشين هانری دکا در آثار پيشين شابرل، با همين فيلم آغاز شد. او نيز مانند رنه معتقد است فيلم‌سازی يک عرصه‌ی جمعی است و از فيلم ماده غزال‌ها به بعد تيمی را تشکيل داد و همواره با آن‌ها کار کرد. اين تيم علاوه بر ربيه، فيلم‌نامه‌نويس مشترکش پل ژگف، طراحش گی ليتايه، تدوين‌گرش ژاک گايار و بازيگر اصلی (و همسرش) استفان ادران را نيز در بر می‌گيرد.

 

شابرل با فيلم همسر بی‌وفا (1968) تسلط مطلقی بر ابزار بيان خود پيدا کرد. اين فيلم که عوارض زناکاری در ميان خانواده‌های بورژوای فرانسه را بررسی می‌کنداز نظر تکنيکی دين فراوانی از هيچکاک بر گردن دارد. خود او نيز مانند تروفو (با همکاری اريک رومر) کتابی درباره‌ی هيچکاک نوشت. در واقع شابرل از لحاظ سبک بيش از هر کارگردان موج نوی ديگر تحت تأثير هيچکاک بود؛ چنان‌که منتقدی مجموعه‌ی آثار او را تجليل گسترده‌ای از هيچکاک برآورد کرده است. با اين حال و به رغم وجود استعاره‌ها و ساختارهای هيچکاکی (از جمله شباهت نمای همراه رو به عقب همزمان با زوم به جلو در اواخر فيلم سرگيجه (1958) و نمای پايانی فيلم همسر بی وفا) در فيلمهای شابرل هنوز می‌توان درون‌مايه‌هايی را يافت که متعلق به خود اوست - تأثير جنايت ناشی از شهوت بر شبکه‌ای کوچک اما خصوصی از روابط انسانی، از آن گونه که در ميان خانواده‌های طبقه‌ی متوسط اتفاق می افتد؛ و مثلث عشقی يا حتی روابط نامشروع در ميان جمعی کوچک، که با دقتی کلينيکی پيچيدگی‌های روانی اين گونه روابط را کالبد‌شکافی می‌کند. با اين حال در آثار پخته‌تر او اين جدايی کنايه‌آميز از دستمايه‌های اوليه‌اش هرگز با بی‌تفاوتی و سردی همراه نيست و حداکثر احساسی عاطفی اما به دور از احساساتی‌گری را در بيننده برمی‌انگيزد. لذا از اين جهت می‌توان گفت که او بيش از آن‌که به هيچکاک شبيه باشد، به واسطه‌ی گرايش به سينمايی وابسته به داستانی جبری و تقديرگرايانه، به فريتس لانگ (ام،1931، خشم، 1936، گرمای بزرگ، 1953) شباهت دارد. فيلم حيوان بايد بميرد (نام انگليسی قاتل، 1969) يک تراژدی انتقام‌جويانه‌ی کنايی است که در آن مردی راننده‌ی اتومبيلی را که پسر کوچک او را زير گرفته و فرار کرده تعقيب می‌کند و با بی‌رحمی می‌کشد؛ اما در جريان اين تعقيب و گريز به پسر راننده علاقه‌مند می‌شود. در فيلم قصاب (1969) نيز خشونت و جانورخويی نهفته در پس ظاهر زندگی روزمره را مورد توجه قرار می‌دهد. شابرل نيز مانند تروفو، گدار و رنه از چهره‌های شاخص سينمای فرانسه است؛ هرچند فيلم‌های بعدی او يک‌دست نيستند.