دو شعر از آرسنی تارکوفسکی

 

هر لحظه که با هم بوديم

جشنی بود، عيد تجلی

و در جهان، من و تو تنها.

سرکش‌تر بودی، سبک‌تر از پر پرنده‌ای

هم‌چون توفانی، سرمست، فرود آمدی

بی‌حساب پله‌ها، و مرا

ميان ياس‌های نم‌ناک

به قلمور خويش خواندی، آن سو

آن سوی آينه.

 

***

 

ديروز از صبح چشم‌انتظار تو بودم

می‌گفتند «نمی‌آيد». چنين می‌پنداشتند

چه روز زيبايی بود. يادت هست؟

روز فراغت و من بی‌نياز به تن‌پوش

 

*

امروز آمدی، پايان روزی عبوس

روزی به رنگ سرب

باران می‌آمد

شاخه‌ها و چشم‌انداز در انجماد قطره‌ها

 

* 

واژه که تسکين نمی‌دهد

دستمال که اشک را نمی‌زدايد.

 

اميد بازيافته، بابک احمدی، نشر مرکز