شعر: به فراسوی آينه
دو شعر از آرسنی تارکوفسکی
هر لحظه که با هم بوديم
جشنی بود، عيد تجلی
و در جهان، من و تو تنها.
سرکشتر بودی، سبکتر از پر پرندهای
همچون توفانی، سرمست، فرود آمدی
بیحساب پلهها، و مرا
ميان ياسهای نمناک
به قلمور خويش خواندی، آن سو
آن سوی آينه.
ديروز از صبح چشمانتظار تو بودم
میگفتند «نمیآيد». چنين میپنداشتند
چه روز زيبايی بود. يادت هست؟
روز فراغت و من بینياز به تنپوش
*
امروز آمدی، پايان روزی عبوس
روزی به رنگ سرب
باران میآمد
شاخهها و چشمانداز در انجماد قطرهها
*
دستمال که اشک را نمیزدايد.
اميد بازيافته، بابک احمدی، نشر مرکز
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 7:33 توسط شبح آزادی
|